... از نو برایت می نویسم / حال همه ما خوب است / امّا تو باور مکن
بغضی تلخ گلویم را گرفته و رها نمی کند. بارانی نیست که اشکهایم را زیر بارش آن پنهان کنم. محمد کوچولو را نه به چهره که فقط به نام به خاطر دارم. نمی دانم چه بنویسم ، نمی دانم چه بگویم حتی نمی دانم از کجا شروع کنم. آنها که مرا می شناسند عشق مرا به کودکان می دانند که تا چه حد است.طاقت ندارم حتی خار کوچکی را در دستانشان ببینم. وقتی نوشته علی را درباره محمد کوچولو خواندم دلم گرفت . آخه بیش از یکساله که من خودم هم پدر هستم و می دانم که الان در دل پدر و مادرش چه غوغایی بر پاست. من همیشه دوست داشتم بدانم در دنیای کودکان چه می گذرد؟ اینهمه شور از کجا می آید؟ آخر ای ساده تو اهل کجایی/ که خیره به آسمان /حتی پیش پای خودت را نمی پایی
از صبح تا حالا نتوانسته ام فکرم را جمع کنم . چیزی در دلم هست که به زبان نمی آید. آخر چرا؟ چرا بچه ها باید هنگام بازی صدمه ای اینچنین بخورند؟ آخر این چه طور بازی است؟ و چرا ..... میان واژه ها می گردم و سر در گمم. از صبع تا حالا سرم درد می کند. زبان مادری یار نیست. اشکهایم را بر گونه رها می کنم و از خود می پرسم: غم تلخ دلتنگی را با که بگویم / با که بگریم
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر