کل نماهای صفحه

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۳

کتاب

سلام
امیدوارم همگی دیگه متوجه شده باشند که مطالب داره به هم پیوند می خوره و یه جورایی همه راضی شده اند. شنیدن حادثه ای که برای محمد کوچولو اتفاق افتاده حوصله ای برام باقی نگذاشت تا چیز دیگری بجز آن متن کوتاه دیروز بنویسم که البته ظاهرا بازتاب خوبی هم نداشت. می دانم که عجله کردم و نباید همان لحظه که خبر را خواندم دست به قلم می شدم. شاید بهتر بود تلخی آنچه به ذهنم در آن ساعات آمد را برای خودم نگه می داشتم. در هر حال من با آنکه به دلیل کارم اقلا هفته ای چند مورد با حوادث تلخ مواجه می شوم هنوز به آن عادت نکرده ام و گاهی با اوقات تلخی از دیدن جوانی هفده یا هجده ساله بر ویلچر می رم خونه. حقیقت اینه که دارم برنامه ریزی می کنم که شغلم را عوض کنم. شاید اینطوری کمتر اذیت بشم. امیدوارم فردا یکی پیدا نشه و بگه با پاک کردن صورت مساله چیزی حل نمی شود.این سوال مدتهاست که در ذهن منه که آیا افرادی مثل دکتر ها یا پرستارها واقعا به دیدن آنچه در محیط کار می بینند عادت کرده اند؟ و یا خود را عادت داده اند که رفتار خود را کنترل کنند؟ اگر کسی چیزی در اینباره بنویسد بد نیست چرا که کنترل احساسات برای همه ما در شرایط مختلف در زندگی مان مفید خواهد بود (البته این نظر من است) .
و اما داستان کتاب به روایتی که مریم نوشته ، زیبا ، کوتاه اما مفید است. از خواندنش رفتم آن دورها، به سرزمین مادری که دلتنگ کوچه ها و خیابانها و ... خلاصه آنچه که شما شاید در هیاهوی زندیگی تان دیگر نمی بینید هستم. یادم هست از کودکی کتاب بخشی جدا ناشدنی از زندگی به نظرم آمد. کتاب تن تن " روی ماه قدم گذاشتیم" شاید اولین کتابی بود که تاثیری عمیق بر ذهنم داشت. گمان کنم وقتی خواندمش هشت سالم بود. بعد از آن تا یادم هست اگر وقت داشتم ترجیح می دادم بجای فوتبال و هفت سنگ و ... کتاب بخوانم. یادمه که مادرم هیچ محدودیتی برای خرید کتاب قایل نمی شد. چیز دیگه ای که یادمه اینه که تا به یاد می آرم عیدی هامو هم کتاب می خریدم. هنوز هم لذتی که از خواندن کتاب خصوصا رمان می برم قابل مقایسه با هیچ چیز دیگری نیست. تا جایی که امکان داشت کارت عضویت کتابخانه های مختلف را می گرفتم و ازشون استفاده می کردم. یادمه وقتی معرفی نامه ای برای کتابخانه مجلس در میدان بهارستان گرفتم و رفتم آنجا ، رییس کتابخانه از شوقی که به کتاب خواندن در من دید به جای اجازه نامه سه روزه ، گذاشت که تمام تابستان را برم آنجا و کتاب بخوانم. دوران دبیرستان بودم که با دکتر شریعتی آشنا شدم. به نظرم کسی تاثیر گذارتر از او بر من در زندگی ام وجود ندارد البته تا پایان دوره دانشگاه که با هادی آشنا شدم. از دکتر بسیار آموختم اما به عمل نیامد تا آنگاه که به کمک هادی تک تک اجزای آنچه را یاد گرفته بودم روی هم گذاشتم و یک شکلی به آن دادم. بعد از آن بود که کتاب خواندنم جهت نیز گرفت و از پراکنده خوانی خلاص شدم. مطلبم طولانی شد پس با آنکه آنچه در ذهن داشتم را به تمامی ننوشتم همینجا تمامش می کنم و اگر شد بعدا به آن می پردازم.

سعید

هیچ نظری موجود نیست: