کل نماهای صفحه

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۳

باور

با سلام
اين مطلب رو ميخواستم وختي ديروز از كوه برگشتم بنويسم ولي كيبرد كامپيوترم فارسي نداره وكلي دردسر.
حقيقتش ديروز براي چندمين بار مرگ رو با چشمام ديدم.نميدونم براي شما هم اتفاق افتاده كه وختي داريد از وسط خيابون رد ميشد يكدفعه مواجه ميشيد با 2 تا ماشين كه با فاصله كم و با سرعت دارن به سمتتون ميان اينجور مواقع نه ميشه قدم جلو گذاشت نه عقب فقط سر جات ميخكوب ميشي تا يكيشون شانس بياري فرمون بده و ازت رد بشن ولي همون 2-3 ثانيه تا حد مرگ ميترسي .من هم ديروز براي چندمين بار تا حد مرگ تو كوه ترسيدم و مرگ رو با چشام ديدم.وضعيتي رو در نظر بگيريد كه بايد از بين 2 ديوار به فاصله 1 متر و ارتفاع بيش از 2 متر بالا بري اونم بدون تجهيزات.هر 2 پا هر كدوم به يكي از ديوارها همينطور هر 2 دست يعني اگه بيفتي يا قطع نخاع ميشدم يا با صورت پرت ميشدم رو سنگا و صورتم له ميشد.اين ترس و نزديكي به مرگ رو من 1 بار ديگه هم تجربه كرده بودم ولي اوندفعه تنها بودم و وحشتش بيشتر.فقط 1 لحظه است يك حركت اشتباه و همه چي تموم.تو اون لحظه اصلا به هيچي فكر نمي كردم يعني فكرت از همه چي خالي ميشه.فقط ميگي خدايا كمكم كن البته وقتي به خير ميگذره اين خداست كه ميره كنار و جاشو به بقيه افكار ميده.واقعا چرا آدم موقع مرگ بيشر به ياد خداست؟

83/3/9
سوزان

هیچ نظری موجود نیست: