کل نماهای صفحه

پنجشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۴


برای دوستم اگزوپری که در چهارده سالگی یتیم شد

هوشنگ مرادی کرمانی

باران

پدر شاده کوچولو که شب پیش مرده بود به خواب شازده آمد و گفت :قرص قلب مرا بده
شازده از خواب پرید دید شیشه قرص های روی میز است قرصی از شیشه در آورد گذاشت
کف دستش و تا قبرستان دوید دید پدرش زیر خاک خفته است دست زد روی خاک و گفت
قرص آوردم دهانت را باز کن پدر بلند شد و توی قبر نشست دست گذاشت روی قلبش
و نفس نفس زد لب هایش کبود بود دهانش را باز کرد شازده قرص انداخت توی دهان پدر
قرص روی زبان ماند و پایین نرفت. شازده کوچولو یادش افتاد که آب نیاورده قرص با
آب از گلوی پدر پایین می رفت
شازده به دنبال آب رفت هر چه گشت آب پیدا نکرد سرش را بالا گرفت و ازآسمان
آب خواست .باران خواست
هواپیمایی توی ابراها می پرید شازده کوچولو صدایش را بلند کرد : اوهوی ... آب
کجاست ؟ پدرم می خواهد قرصش را با آب بخورد
خلبان صدایش را شنید دور زد و برگشت و هواپیمایش را کنار شازده نشاند پیاده شد
لیوانی آب به او داد سوار هواپیمایش شد و پرواز کرد و تو آسمان ابری گم شد
شازده کوچولو صداش را بلند کرد : سپاسگذارم و پیش پدرش رفت زانو زدو گوشش را
به خاک چسباند صدای سرفه های پدر را شنید سرفه ها کم و کمتر شد و دیگر صدا نیامد شازده
تو دلش گفت : خوابید راحت خوابید
شازده کوچولو تشنه بود لیوان آب را سر کشید خوابش نمی برد کتاب خواند

وحید 19/5/84

هیچ نظری موجود نیست: