چند وقت پیش دیدم که گوگل این امکان را دارد که شما موضوعی را به آن بدهید و هر چه خبر در مورد آن موضوع یا کلمه در اینترنت منتشر می شود را در ایمیلتان دریافت کنید. احتمالا طبق معمول من آخرین نفری هستم که از این موضوع خبردار شده ام اما در همین زمان کوتاه آنقدر خبردرباره کلمه "ایران" گرفته ام که فرصت نمی کنم حتی تیترهایشان را بخوانم. یکی از مطالب جالبی که این چند روزه من را مشغول خودش کرده خاطرات شان پن خبرنگار آمریکایی است که در زمان انتخابات به ایران رفته بود. این خاطرات قرار است در پنج قسمت چاپ بشود که تا امروز چهار قسمت آن چاپ شده است. اگر حوصله داشتید بد نیست وقت بگذارید و بخوانیدش چرا که سبک نگارش آن بسیار جالب است و خواندن درباره چیزهایی که شاید به چشم ما عادی می آیند و از دید یک آمریکایی با فرهنگی کاملا متفاوت، به نظرم تجربه بدی نیست. در زیر پاراگرافی از قسمت چهارم را گذاشته ام که کمی ایده بگیرید. در قسمت چهارم، شان پن که در حال فیلمبرداری از تظاهراتی در برابر دانشگاه تهران است از برخورد با یکی از ماموران اطلاعات می گوید
البته من می دانستم که دوربین یا چهره غربی من در چنین موقعیتی می تواند هر گونه عکس العملی را در پی داشته باشد. روی صفحه مانیتور دوربینم بود که دیدمش بله خودش بود یکی از افرادی که باید از لباس شخصی های وزارت اطلاعات باشد. من متوجه نشدم چه چیزی را با فریاد به من می گفت اما متوجه شدم که از حضور من با دوربین در آنجا ناراحت بود. من بهش گفتم:"خبرنگار آمریکایی". او فریاد زد "دوربین نه! دوربین نه!". من به فیلمبرداری ادامه دادم و تا حدی که می توانستم از چهره اش فیلم گرفتم. آنوقت بود که مثل تابلو خلقت اثر میکل آنژ، آن اتفاق افتاد: به من دست زد. من با خودم فکر کردم:" مگه دیوانه ای؟ حتی برای من گل نمی فرستی. من را می بری به سینما برای دیدن فیلم؟ و دست مرا می گیری؟ تو مادر... خوک! البته من این کلمات را بلند نگفتم. او ظاهرا یکی از اعضای بسیج – نظامیان تندرو داوطلب، در تهران - بود شاید هم یکی از اعضای وزارت اطلاعات (البته بعدا متوجه شدم که حدس دومم درست بود). شروع کردیم به کشمکش بر سر دوربین و من نمی دانستم که تا چه حد می توانم به این کارادامه دهم. در این بین کارت خبرنگاری ام را از جیبم درآوردم. طرف نمی دانست که با چه کسی دارد سر به سر می گذارد و مطمئن هستم که تا به امروز هم هنوز نمی داند و اهمیتی هم نمی دهد. هر چه بیشتر سعی در حفظ دوربین کردم بیشتر هم یکی از همکارانش از پشت به کمر و سرم ضربه زد. بنابراین من دوربین را ول کردم. و او مچ دستم را گرفت و مرا از توی جمعیت بیرون کشید. ... و ناگهان مریم – مترجم ما – پیداش شد و توضیح داد که من کی هستم. دستم را ول کرد و بدون بوسه شب بخیر، کارت و دوربینم را پس داد و از من خواست که فیلم برداری نکنم و دوربین را در جیبم بگذارم و رفت
روز اول
روز دوم
روز سوم
روز چهارم
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر