کل نماهای صفحه

پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴

اشانتیون

فکر کنم قبلا هم به این موضوع  اشاره کرده ام که در داروخانه ای به صورت پاره وقت (دوروز در هفته) کار می کنم. در طول پنج  ساعتی که کار می کنم حدود نیم ساعت باید پشت دخل وایستم که همکارم فرصتی داشته باشه تا شام بخوره. این نیم ساعت گاهی جالبترین بخش کارم است. من معمولا در همان یکی دو دقیقه ای که دارم قیمت ها را وارد ماشین می کنم و پول مشتری را می گیرم، اگر ببینم که مشتری بد عنقی نیست یک کمی باهاش گپ می زنم. موضوع صحبتم هم بستگی به اخبار روز و... دارد. مثلا یک روز خانم مسنی که از کلاس یوگا برمی گشت ازش یک سوال کوچولو درباره کلاسش پرسیدم و در عرض پنج شش دقیقه کلی اطلاعات مفید بهم داد. در میان این مشتری ها هموطنان ایرانی گاهی خیلی جالب اند. محل کار من در منطقه ای است که ایرانی زیاد داریم. من معمولا سعی می کنم که یک طوری باایرانی ها رفتار کنم که احساس خاص بودن بکنند. دیشب پنج دقیقه بعد از اینکه همکارم رفت که شامش را بخوره یک خانم و آقای ایرانی توجهم را جلب کردند که با خانمی که از مشتری های قدیمی است آمده بودند خرید. همینکه من سلام و علیک کردم این آقای ایرانی خوشتیپ آمد جلو و سلامی کرد و بدون هیج مقدمه ای پرسید ببینم شما برای ایرانی ها چه تخفیفی دارید؟ پیش خودم گفتم که وقتی رئیس جمهورمون بره نیویورک و ادعا بکنه که ایرانی ها چنین اند و چنان اند خوب این استاد بازنشسته دانشگاه هم که برای دیدار فرزندش آمده خوب باورش می شه که ما ملت چنین و چنانیم پس باید هرجا که می رویم سرویس ویژه هم بگیریم. در حالی که سعی می کردم لبخندم را حفظ کنم گفتم هیچ مدل تخفیفی برای ایرانی ها نداریم. پرسید چرا؟!!!!! باید گشادی چشمهایش را از تعجب می دیدید. گفتم چون صاحب اینجا مصری است و اگر چنین تخفیفی باید اعمال بشه اول باید برای هموطن های خودش باشه!!! تصدیق کرد و گفت تخفیف برای بازنشسته ها ندارید؟ گفتم بله و پنج قلمی را که خریده بود وارد ماشین کردم و تخفیف هم بهش دادم. گفت چرا اینقدر شد؟ براش حساب کردم اما توی کلش نرفت که نرفت. ماشین حساب آوردم و تک تک حساب کردم تا بالاخره متوجه شد اشتباه کرده اما از رو نرفت و با یک توضیح کاملا  احمقانه اشتباهش را توجیه کرد و منهم به رویش نیاوردم. تمام این داستان حدود بیست دقیقه طول کشید و من با خونسردی تمام که خودم هم از دست خودم تعجب کرده بودم راهش انداختم رفت. امروز صبح داشتم داستان را به همکارم می گفتم که دیدم سر و کلشون توی محل کارم پیدا شد. سلامی کردم و منتظر شدم ببینم به قول معروف دیگه چی؟!!! دیدم زن و شوهر می گویند که ما نود دلار خرید کرده ایم به ما اشانتیون ندادی!!!!! گقتم که کی از مغازه ما اشانتیون گرفته که شما دومی اش باشید؟ گفت دوستانمان گاهی گرفته اند!! یک ربعی طول کشید تا بهشون حالی کنم که باباجان من که صاحب این مغازه نیستم اگر هم چیزی می خواهید بروید از مدیر فروشگاه بگیرید. گفتند می دونی آخه مشکل ما زبان است!! گفتم منهم اینجا کار می کنم و نمی توانم که مغازه را ول کنم و دنبال شما بیام که اشانتیون بگیرید. گفتند قبول است اما حد اقل به ما بگو اشانتیون به انگلیسی چی میشه؟ یاد خاطرات ناصرالدین شاه افتادم جایی که می گوید: این تولوزان پدر سوخته هیچ از زبان فرانسه نمی داند می خواهد نقش مترجم ما را بازی کند. ازش می پرسم آفتابه به فرانسه چی می شود؟ می گوید نمی دانم. می گویم واجبی به فرانسه چی می شود می گوید نمی دانم! آنوقت ما در خیابان پسر بچه سه چهار ساله ای را دیده ایم که مثل بلبل فرانسه حرف می زند!!!! احساسم را به این استاد بازنشسته دانشگاه نگفتم اما راهنماییش کردم. رفت و جریان را به همکارم گفتم کلی خندید و گفت برای او داستان تازه ای نیست

سعید

هیچ نظری موجود نیست: