امروز شنبه است. ابری خاکستری با ترنم بارانی بهاری مهمان شهر ماست. میروم که ساناز و پارسا را برسونم و برم سر کار که وسط های راه ساناز میگه:" امروز در ایران روز تعطیله!". بی حوصله می پرسم چرا؟ میگه چهاردهم پانزدهم خرداده! برای من که تقویم ایرونی ندارم حساب و کتاب این داستان ها یک کمی مشکله اما معمولا ساناز کمک می کنه از آنها بی خبر نباشم. هر سال حوالی همین حدود حوصله است که دلتنگ می شوم. دوران دانشجویی چند تا رفیق "کرد" داشتم که دائما ورد زبانشان "گلشیری" بود. همه اش از"شازده احتجاب" صحبت می کردند. برای من که عاشق داستان و رمان و این چیزها بودم و هستم جالب بود که بدانم کیست و سبکش چیست و ... اما کتابهایش اکسیر بودند و نایافتنی. گذشت و گذشت تا من با ساناز نامزد کردم و یک روز که خانه شون بودم شنیدم که دختر دائی ساناز با شوهرش دارن می آیند آنجا! خوب طبیعتا من نباید زیاد هیجان زده می شدم اما داستان اینطور نبود! چرا؟ خوب ساده است چون شوهر دختر دائی ساناز کسی نبود جز" هوشنگ گلشیری". کمی دست و پا مو گم کردم. اما پنج دقیقه بیشتر نگذشت که احساس کردم سالهاست که می شناسمش. بسیار شوخ بود! البته برای من که همیشه فکر می کردم اهل کردستان است – به دلیل تعصب بیش از اندازه ای که دوستان کرد زبانم به او داشتند – جای تعجب داشت اما با توجه به اصلیت اصفهانی او خیلی عجیب نبود که همان برخورد اول دو سه تا متلک بار من کرد تا داماد جدید خاندان ترمه ای بی نصیب نماند. متلک هایش هم مثل نقالی اش گزنده اما دلنشین بود. بعد از آن بود که تمام کتابهایش را هر طوری بود گیر آوردم و خواندم. اگر اهل داستان به سبک نوین نیستید کمی با نوشته هایش مشکل خواهید داشت اما اگر کمی خوصله به خرج بدهید شیفته نوشته هایش می شوید. بیشتر از آنکه غم نان داشته باشد غصه قصه فرهنگ داشت. شاگردانی که در تمام این سالها پرورش داده است خود نمونه بارز این ادعا هستند. "منیرو روانی پور" یکی از آنهاست. به هر حال شش سال گذشته همیشه حوالی این حدود و حوصله نتوانسته ام که اندوهم را بابت از دست دادن این نهنگ بزرگ دریای داستان نویسی ایران که زود به آبهای کم عمق تنگ نظری ها گرفتار شد پنهان کنم. پاداش او برای یک عمر داستان نویسی و شاگرد تربیت کردن، خوابیدن در آغوش خاک سرد گورستان بود. یادش گرامی
بنیاد گلشیری
بنیاد گلشیری
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر