اوقاتت که تلخ باشه خوب تلخ هم می نویسی! شاید بهتر باشه که همان سرت شلوغ باشه که اصلا ننویسی. آخر دلت می خواهد که بنویسی اما ... یادت نره که بعضی ها هزار و یک دلیل برای انجام ندادن کاری دارند و متوجه نیستند که تنها یک دلیل برای انجام دادن کاری کافیست. چند روز پیش یادم نیست کجا بود که این جمله را دیدم. چرا تلخم؟ چون ... بگذریم! این روزها کی فکرش مشغول نیست. اصلا دلم تنگ شده! برای اون روزهای بی خیال نشستن زیر سایه درخت چنار توی کوچه بن بست شماره شش! بازی هفت سنگ با بچه ها! نمی دونم اصلا تقصیر این باران لعنتی است که از صبح تا حالا یک ریز داره می باره! هوای بارانی کلافه ام می کنه. عاشق بارانم اما نمی تونم غم خاکستری اش را ندیده بگیرم. به هر حال اون وقتها که کوچکتر بودم همیشه دلم می خواست که زودتر بزرگ بشم و برام عجیب بود وقتی بزرگتر ها می گفتند که روزی حسرت این روزهای بی خیالی و بی مسئولیتی را خواهی خورد. "اینها برای خودشان یه چیزی می گویند نباید زیاد بهش توجه کنم!". اما این روزها احساس می کنم که باید ... اما چکار می کردم؟ زمان را متوقف می کردم؟ در بیست سالگی خودکشی می کردم؟ روند زندگی همین است که هست فقط باید سوار سمند باد پای لحظه ها شد و به قول قدیمی تر ها دم را غنیمت شمرد! حالا اینکه من می تونم این کار را بکنم یا نه خود داستانی است که باید صبر کرد و دید
سعید
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر