کل نماهای صفحه

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

سهراب>> شاعری که فقط در یک ثانیه زندگی کرد>>

سهراب شاعری است که از مرگ نمی ترسد بر خلاف همه انسان ها چهره اش را زنگار گرفته و کریه نمی بیند حتی با فوت کردن می خواهد خاک نشسته بر چهره طلایی اش را بزداید
و نترسیم از مرگ ...
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
وهمه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

راستی او به کجا می رسد که این گونه رودرروی مرگ و زندگی می ایستد؟
بر پامانده ای از سوال و جواب که زندگی را این همه پر از تنهایی می بیند
تنهایی با شکوهی که همه اورابه جنونی از خیالات حل نشدنی تبدیل کرده است مرگ در برابرنشسته که سهراب دست بر کاکلش می کشد و نوازش می دهد انگار مرگ کودکی است که به او پناه آورده است و گریه می کند و سهراب به پاک کردن اشک هایش مشغول است سهراب و مرگ در یکدیگر حل می شوند تا آنجایی که با هم ریحان می چینند و می نوشند تا سور سفره شان از نان و پنیر و سبزی خالی نباشد یاد بودا می افتم هیچ کس نمی داند مرگ چه می تواند باشد مرگ شاید زیباتر از زندگی است کسی هنوز ماهیت آن را نفهمیده است ... و چنین زیبایی را سهراب می بیند مگر در <<ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید>> و اینچنین نگاهی باعث می آید که شاعر با مدالی که بر سینه اش زده از <<فراز>>همیشه و <<سقوط>> هرگز ! گره خوردن دوستی ها در یکدیگر و ریه های لذت مملو از اکسیژن مرگ
سهراب در دو چیز همیشه افسون است ((تنهایی و مرگ ))زندگی را در مرگ نفس می کشد در حال خفه شدن به حداقل کاری که دست می زند پرده ها را به یکسو می کشد حالا که تنهایی او را رها نمی کند و به این خاطر تا احساسش به هوایی تازه زنده شود سعی در آن دارد که تنهایی اش نمیرد! ((تنهایی)) یعنی سهراب و ((سهراب)) یعنی تنهایی و دویدن در پی آواز حقیقت که هیچ کدامشان به آن نمی رسند

مهدی اخوان لنگرودی

وحید 14/3/85

هیچ نظری موجود نیست: