حوالی همین حدود حوصله بود که ... اما تاریخ دقیقش یادم نیست، یعنی همیشه فقط حدود وحوالی آن را به خاطر می آورم. چشمهایم را می بندم. شب است و من خوابم نمی آید. این بار از خواهرم روز دقیقش را پرسیدم! او هم خاطره ای غبار آلود دارد. چهره اش را به خاطر نمی آورم. کورمال کورمال می روم و چراغ را روشن می کنم. چندتایی آلبوم دارم. . نمی دانم چرا! اما او نیست. چراغ را که خاموش می کنم آلبومها با هم نجوا می کنند و من پلکهایم را بر هم می گذارم. تلاش می کنم چهره اش را از پشت غبار زمان به یاد بیاورم. تلاشی بیهوده است. از ناتمامی اینهمه آواز چلچله در کوچه باغهای کودکی ام دلخورم. فقط ده ساله بودم – بغض امانم نمی دهد – یک روز سرد پاییزی، فرصت خدا نگهداری نداشتم که در مهی غلیظ گمش کردم. تقصیر خودم بود. گفته بود دستش را محکم بگیرم اما من سر به هوا دنبال ستاره بخت خود در آسمانها سیر می کردم که ناگهان دیدم که گمش کرده ام. ده ساله بودم. چند بار بلند بلند صدایش کردم. همهمه ای مبهم و دستهایی که به کمک دراز بودند اما من فقط نرمی دستان آشنای گمشده ام را می جویم. خسته ام. بر می گردم. پشت سرم مه نیست. چشمهایم را می بندم. از خودم دلخورم. آخر چطور گمش کردم؟ - گونه هایم خیس خیس اند – خانه مان پر است از پیراهن های سیاه و چهره های درهم. در اتاق را می بندم. چشمهایم را نیز هم. در خیالم می بینمش و می پرسم چرا؟ بی آنکه چیزی بگوید می رود. و من خوابم می آید. و در ده سالگی ام به خواب می روم. بیرون را که نگاه می کنم هوا آفتابی است. سراغ در می روم به امید دیدن نشانی از او مثلا کفشهایش اما چیزی پیدا نمی کنم. می خوابم و بیدار می شوم
بیست و پنج سال می گذرد و من همچنان ده ساله ام. هر روز که بیدار می شوم قبل از آنکه چشمهایم را باز کنم آرزو می کنم که این کابوس کهنه به پایان رسیده باشد و من از خوابی طولانی بیدار شوم. هنوز هم به امید آنکه اشکهایم را به گرمی نوازشگردستانش پاک می کند، گریه می کنم
بیست و پنج سال گذشت و من همچنان ده ساله مانده ام. سر همان کوچه که گمت کردم به انتظار نشسته ام. باور نداری؟ از تازه عابرانی که به میان مه آمده اند بپرس. نشانی کودکی ده ساله با شاخه رزی در دست را به تو خواهند داد. می دانم که مرا هنوز یادت هست
بیست و پنج سال گذشت و تو نیامدی اما باور کن اگر بیست و پنج سال دیگر هم طول بکشد من ده ساله می مانم به اعتماد آنکه بر می گردی و من و تو دست در دست هم به خانه می رویم
بابای خوبم! به قول "سیّد" از نو برایت می نویسم، حال همه ما خوب است اما تو باور مکن
سعید
بیست و پنج سال می گذرد و من همچنان ده ساله ام. هر روز که بیدار می شوم قبل از آنکه چشمهایم را باز کنم آرزو می کنم که این کابوس کهنه به پایان رسیده باشد و من از خوابی طولانی بیدار شوم. هنوز هم به امید آنکه اشکهایم را به گرمی نوازشگردستانش پاک می کند، گریه می کنم
بیست و پنج سال گذشت و من همچنان ده ساله مانده ام. سر همان کوچه که گمت کردم به انتظار نشسته ام. باور نداری؟ از تازه عابرانی که به میان مه آمده اند بپرس. نشانی کودکی ده ساله با شاخه رزی در دست را به تو خواهند داد. می دانم که مرا هنوز یادت هست
بیست و پنج سال گذشت و تو نیامدی اما باور کن اگر بیست و پنج سال دیگر هم طول بکشد من ده ساله می مانم به اعتماد آنکه بر می گردی و من و تو دست در دست هم به خانه می رویم
بابای خوبم! به قول "سیّد" از نو برایت می نویسم، حال همه ما خوب است اما تو باور مکن
سعید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر