کل نماهای صفحه

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵

من هنوززنده ام

كاليگولا يكي از نمايشنامه هايي است كه كامو در سال 1938، هنگامي كه هنوز مقيم الجزاير بود، آن را نوشت. سپس در سال 1945 آن را اصلاح و در پاريس به صحنه برد كه با استقبال كم نظيري مواجه شد. در سال 1958 تغييراتي اساسي در آن داد، بعضي قسمت ها را حذف و صحنه هايي را به آن اضافه كرد. كاليگولا روايت امپراتوري نيمه ديوانه در روم است. اين امپراتور پس از مرگ خواهر و معشوقه اش در وسيلا سه روز غيبت مي كند. پس از سه روز يك شخصيت غيرقابل باور و غيرممكن به قصر باز مي گردد. پرده دوم نمايشنامه زماني است كه سه سال از آ ن بازگشت گذشته و كاليگولا به يك هيولا يا به عبارتي يك امپراتور جانور خوي مستبد مبدل شده كه در دربار خود تنهاست و فقط همسرش «كائسونيا» در كنارش مانده است. او به مقامات و بزرگزادگان اهانت مي كند. زماني كه با تخت روان به بيرون شهر مي رود آنها را مجبور به دويدن دنبال تختش مي كند، اموال آنها را مصادره، پدران و حتي پسران آنها را بدون هيچ دليل خاصي مي كشد و ...
كاليگولا معتقد است كه در سرتاسر امپراتوري روم تنها شخصي است كه آزاد است و آمده تا اين كه آزادي را به ديگران نيز بياموزد و همچنان بر اين باور است كه با اين آزادي، آزمون بزرگي آغاز مي شود. مي خواهد آسمان را به دريا بياميزد، زشتي و زيبايي را در هم ريزد و از رنج خنده برانگيزد. اراده اش به تغيير و هديه اش به قرن برابري است ضمن آنكه اين امپراتور به دنبال ماه و به دست آوردن آن است. او فكر مي كند با دگرگون ساختن دنيا، تملك ماه، فتح مرگ، آزادي مطلق مي تواند سعادت بشري را به عنوان يك مطلق به دنياي انساني هديه كند. كاليگولا خشونت را مي پذيرد و زيبايي و دلسوزي را رد مي كند. از همسرش مي خواهد كه بيرحم، سرد و سنگدل باشد و بداند كه رنج خواهد برد. آلبر كامو محور اصلي اين نمايشنامه را كاليگولا قرار داده است. تصميماتي كه مي گيرد و تاثيراتي كه بر ديگران مي گذارد. كامو مسبب اصلي طغيان وحشيانه كاليگولا را به نوعي آگاهي از مرگ مي داند. اين مرگ حس هاي زيادي را در او برانگيخته است.
وقتي در جايي اسكيپيون پسر بزرگزاده اي كه پدرش توسط كاليگولا كشته شده از او مي پرسد: «آيا در زندگي تو هيچ نيست كه شبيه به دلخوشي و آرامش باشد؟ هيچ حال گريه اي، تسلايي، پناهگاه ساكتي؟» كاليگولا در جواب مي گويد: «چرا هست تحقير.» شخصيت هاي فرعي نمايشنامه كامو در برخورد با اعمال و رفتار كاليگولا از او بيزاري مي جويند و نسبت به او كينه به دل مي گيرند. اعتقاد كامو بر آن است كه احساس ناايمني اين افراد باعث مي شود كه فكر كنند. يكي از نقاط قوت «كاليگولا» احساس هاي متضاد اين شخصيت ها است. در همان حال نفرت شديد نسبت به امپراتورشان دارند ولي به نوعي به عقايدش احترام مي گذارند. زماني كه همگي قصد كشتن او را مي كنند اسكيپيون مي گويد : «نمي دانم مخالف او باشم. حتي اگر او را بكشم دست كم دلم همراه او خواهد بود.»
در پرده چهارم كاليگولا كه مي داند بزرگان براي كشتنش مي آيند روبه روي آينه اي ايستاده است. كامو به زيبايي اين صحنه را به تصوير مي كشد. كاليگولا مي داند ديگر ماه را به دست نمي آورد. مي داند به نهايت رسيده و از اين نهايت مي ترسد و اين ترس او را به ياد تحقيري كه سال ها ديگران را كرده مي اندازد و ... نهايتا به احساس خلأ مي رسد. زماني كه بزرگزادگان به سمت او حمله برده و او را مورد ضربات اسلحه هايشان قرار مي دهند، فقط مي گويد: «هنوز زنده ام.» كامو خود درباره نمايشنامه اش مي گويد: «كاليگولا مردي است كه شور زندگي او را تا جنون تخريب پيش مي راند. مردي كه از بس به انديشه خود وفادار است وفاداري به انسان را از ياد مي برد. كاليگولا همه ارزش ها را مردود مي شمارد. اما اگر حقيقت او در انكار خدايان است، خطاي او در انكار انسان است. اين را ندانسته است كه چون همه چيز را نابود كند ناچار در آخر خود را نابود خواهد كرد. اين سرگذشت انساني ترين و فجيع ترين اشتباهات است.»

نوشته های بالا نقدی هست بر نمایشنامه کالیگولا نوشته آلبر کامو که خانم مریم افشنگ نوشته

چند وقتی یه کتابی رو می خونم به اسمه آناتومی ویرانسازی انسان نوشته اریک فروم
بحث اصلی کتاب در مورد پرخاشجویی و ویرانسازی که کل جهان رو فرا گرفته است می باشد و در نهایت هم جنایت های هیتلر و استالین رو مورد روانکاوی قرار می ده
من تا الان تقریبا یک سوم کتاب رو خوندم و به نکات جالبی برخورد کردم یکی اینکه در میان بیشتر پستانداران پرخاش نزاع یا رفتار تهدید کننده به مقدار زیاد آنگونه که در رفتار انسان وجود دارد کمتر مشاهده می شود تنها بعضی از حشره ها ماهی ها پرندگان و از پستاندارن موش صحرایی است که رفتار ویرانسازی در میان شان مرسوم است
چیزی که مشخصه پرخاشجویی انسانها به خاطر خوی حیوانی اشان پس نمی تونه باشه در هر صورت کشتن و از بین بردن همنوع به هیچ وجه کار توجیه پذیر و مرسومی حتی بین جانوران هم نیست چه برسه به اشرف مخلوقات
جالب این جاست که وقتی انسانها همنوع خودشون رو از بین می برن اون رو به شکل انسان نمیبینن به عنوان مثال حتما مخابره خبر کشته شدن چند شهروند اسرئیلی تو یکی از شهرکهای یهودی نشین که توسط موشک حزب اله کشته شدن رو از خبر گذاری جمهوری اسلامی ایران شنیدین : صبح امروز 3 صهیونیست توسط موشک سلحشوران حزب اله در شهر ک یهودی نشین به هلاکت رسیدن اصل خبر رو که دنبال می کنی می بینی بر اثر اصابت موشک به یک واحد مسکونی یه مادر با دو تا فرزندش کشته شدن حالا چرا خبر اینجوری پخش میشه رو اریک فروم خیلی قشنگ توضیح داده
همه حکومت ها می کوشند در صورت جنگ این احساس را درمیان مردم خود برانگیزند که دشمن انسان نیست دشمن رابا نام درستش نمی خوانند بلکه با نام دیگری همان گونه که در نخستین جنگ جهانی بریتانیایی ها آلمانی ها را "هون" می نامیدند و فرانسوی ها "بوش" این نابود سازی انسانیت دشمن در مورد دشمنیانی که رنگ پوستشان متفاوت است به اوج خود می رسد
جنگ ویتنام نمونه های بسیاری برای اثبات اینکه بسیاری از سربازان آمریکایی کمتر مفهومی از هم احساسی با حریفان ویتنامی داشتند ارائه می کند آنان را کثافت می نامیدند حتی با به کار بردن کلمه تلف کردن کاربرد کلمه ی کشتن را حذف کرده بودندستوان کلی که به کشتار شماری از غیر نظامیان زن مرد و کودک در مای لای متهم و مجرم شناخته شده بود به عنوان استدلالی در دفاع از خودش این نظر را مطرح ساخت که به او آموزش نداده بودند تا به سربازان ویت کنگ به عنوان موجودات انسانی بنگرد بلکه فقط می توانست به عنوان دشمن به آنها نگاه کند در اینجا مطرح نیست که چنین دفاعی کافی است یا نه مطمئنا این استدلال نیرومند است زیرا حقیقت دارد و نگرش نهفته ای را نسبت به روستاییان ویتنامی بیان می کند هیتلر هم با دادن نام انسان نما به دشمنان سیاسی که می خواست نابودشان سازد همین کار را کرد به نظر می رسدکه هر گاه کسی بخواهد نابود ساختن موجودات زنده ی طرف دیگر را برای خود ساده سازد برای آنکه این احساس را به سربازان خود تلقین کند که آنها که به قتل می رسند غیر انسانند تقریبا همین است
شبی که داشتم این مطالب رو تو کتاب می خوندم فردا صبحش خبر مرگ صدام رو از تلویزیون شنیدم تقارن جالبی بود نا خودآگاه یاد جمله آخر نمایشنامه کالیگولا افتادم من هنوز زنده ام به نظر من شاهکار آلبر کامو تو این نمایشنامه همین جمله آخرشه این افراد شاید جسمشون از بین بره ولی مهم اینه که خوی وحشی شون هیچ وقت از بین نرفته و در طول تاریخ انسانها از وجود چنین آدمهایی ضربه خوردن و زجر کشیدن
دیروز شبکه تلویزیونی طپش یه برنامه مستندی رو نشون می داد که درباره پیشگویی های نوستراداموس بود این آدم تو قرن شانزدهم میلادی زندگی می کرده ولی پیش بینی های خیلی جالبی کرده پیش بینی آدمی مانند ناپلئون هیتلر حتی انقلاب ایران و این آخری هم که برج های دوقلو بوده که دوباره اسم این شخص رو بر سر زبانها انداخت یکی از پیش گویی هایی که کرده وقوع جنگ جهانی سومه که امیدوارم به این زودی ها اتفاق نیفته یکی دیگه هم اینه که دنیا در سال 3700 میلادی به پایان می رسه این در حالی که هزار سال آخر رو انسانها در کمال آرامش در کنار یکدیگر زندگی می کنن و هیچ جنگ و خونریزی بینشون پیش نمیاد امیدوارم یه روزی این پیشگویی درست دربیاد و انسانها مثل آدم ببخشید مثله شامپانزه ها مثله فیل ها مثل سوسماره ها مثله هر حیوونی که دوست دارین نه مثله آدمهای فعلی بتونن کنار هم زندگی کنن بتونن از حیوونای دیگه یاد بگیرن که به حقوق هم نوع خودشون تجاوز نکنن به فهمن که هم نوعشون هم حق حیات داره اصلا من نمی دونم آدم چرا باید بفهمه همون بهتره که مثله حیوونا نفهمه همه بدبختی های ما از اینکه زیاد می فهمیم ..... اصلا ولش کن

وحید 15/10/85

هیچ نظری موجود نیست: