کل نماهای صفحه

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

سانسورچی

Imagine there's no heaven,
It's easy if you try,
No hell below us,
Imagine all the people living for today...
Imagine there's no countries,
It isn't hard to do,
Nothing to kill or die for,
No religion too,
Imagine all the people living life in peace...
Imagine no possessions,
I wonder if you can,
No need for greed or hunger,
A brotherhood of man,
I’m
Again all
the people sharing all the world...
You may say I'm a dreamer,
but I’m not the only one,
I hope some day you'll join us,
and the world will be as one

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره
همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگها خودکشی کردن
جهانی را تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی را تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر می شه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگهای دنیا شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسان تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا


از اونجایی که عمو وحید امر فرمودن که بیخودی لینک ندید و اصل مطلب را بگذارید چرا که بیشتر سایتهای مستهجن خبری مثل گویا نیوز، فیلتر شده اند، بنابراین کل مطلب را اینجا بخوانید

آقای سیاوش قمیشی! واضح است که شعر این آهنگ "تصور کن" شما ساختار و الهامش را از آهنگ قدیمی ولی همیشه گوارای بهمان اسم متعلق به خواننده معروف انگلیسی جان لنون از گروه بیتل گرفته اید. تعجب است ولی که چطور شما راضی شدید قسمت ضد مذهبی این آهنگ را که قسمت اصلی روح و دینامیزم این آهنگ است بدور بیاندازید. سبک کار شما در این سی و چند سال اخیر و حتی سبکی که ظاهر خودرا می آرائید همه دلالت از تحسینی است که شما از جان لنون دارید. پس چطور شد که چنین سوء تفسیری در حق او کردید. این کار شما باصطلاح انگلیسی زبان ها جان لنون را در قبرش بدور خودش میچرخاند. من نمیدانم که شما در چه محیط فکری در فرنگ قرار دارید ولی اینجا در ایران به شما قول میدهم که همه آدمهای روشن ذهن از ته قلب خوشحال میشدند و در واقع کیف میکردند اگر پیغام ضد مذهب جان لنون را در شعر شما میدیدند. فرق شما که یک عمر آهنگهای باصطلاح روشنفکرانه خوانده اید با خواننده گان روحوضی مآب مثل خانم شهره که آهنگ اخیرش "امام رضا" مذهبیون و غیر مذهبیون را با هم خجلت زده کرده چیست؟ برای مخاطبین شما بخصوص آنها که در ایران هستند (آن ملیون ها جوان و یا آن ده ها و شاید صدها هزار مسافرکش که آهنگ های شما رابار ها گوش میکنند و برای مسافرینشان پخش میکنند) آهنگ های زیبا و الهام بخش یکی از منابع اصلی امید زندگیشان است. اگر خود شما نمیخواهید و یا نمیتوانید الهام بخش باشید باعث تاسف است ولی با دستکاری در اشعار شاعر وخواننده ای که چهل سال پیش در انگلستان عوامل درد ما در ایران امروز را بیان کرده شما حیثیت و اهمیت کار این شاعر را کسر کرده اید. من پیشنهاد میکنم که شما با بازنویسی شعر این ترانه و اجرای مجدد آن هم حیثیت خود را بازپس گیرید و هم پیغام جان لنون را با اصالت به دست مردم ایران برسانید
آریو دادمهر – گویا نیوز


سعید

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

بمب خبرى جهان منفجرشد


پنج سال پیش بود که داداش به من ایمیل زد که علی دایی را در سوپر تهران –نیوجرسی- دیده و ازآنجایی که اخوی من خیلی فوتبالدوست هستند ایشان را نشناخته تا اینکه فروشنده به رامین می گویند که علی دایی بود نشناختی ؟و اضافه می کند که اومده کار گرین کارتش را درست کنه القصه این ماجرا در ذهن من مانده بود تا اینکه سال گذشته دایی در مصاحبه ای اعلام کرد که خانه کوچکی در لاس و گاس دارد و صد البته ذکر این نکته هم برای دوستان آنور آب ضروری است که معمولا کسی ایالت نوادا را به عنوان محل سکونت انتخاب نمی کند و معمولا کسانی که در لاس وگاس ویلا دارند سالی چند بار برای قمار وتماشای نمایش و کنسرت به آنجا می روند تا اینجای کار همه چیز طبیعی به نظر میرسد و صد البته دایی گرین کاردش را می گیرد و طبق قوانین دولت آمریکا موظف می شود تا سالی یک با به آمریکا بیاید تا اقامتش باطل نشود دست بر قضا دو هفته پیش ایشان از فرصت مصدومیتش استفاده می کند و پنج روزی را به آمریکا میاید و این سفر تقارن با کنسرت خانوم گوگوش پیدا می کند اونهم بعد از دوسال و بی بی سی هم این خبر را منتشر می کند و الباقی ماجرا را از زبان سخنگوی فدراسیون فوتبال بشنوید

اگر ايشان دست به چنين كارى مى زد بمب خبرى جهان منفجر مى شد
اين ترفندى بوده است براى شايعه سازان. سايت هاى ايرانى و خارجى اگر راست مى گويند عكس هاى دايى و آن خانم خواننده را دان لود كنند
شوخى كه نيست. دايى برود سر كنسرت يك خواننده لس آنجلسى. او هيچ وقت چنين كارى نمى كند. امريكا سال هاست فعاليت مى كند دايى را از دست ما بگيرد اما نتوانسته
رضازاده را نمى شود به غارت برد. الان دايى را هم مى خواهند به غارت ببرند. امريكا و هم پيمانانش ۱۰ سال است كه دنبال او هستند-به نظر من این شاه بیت سخنان ایشون بود
مهدوى كيا، دايى يا كريمى بخواهند پناهنده شوند، جنجال زيادى به راه مى افتد. ما اطمينان داريم بازيكنان تيم ملى حاضر نيستند چنين ذلتى را بپذيرند. مثلاً دايى از امريكايى ها بدش مى آيد.-و به همین دلیل سالی دو بار میاد آمریکا- نبايد كارى كنيم كه بازيكنان فرارى شوند-راستی چرا مسئولین ما فکر می کنند هر کسی پایش را از ایران بیرون گذاشت پناهنده شده؟
الان بازيكنى مثل كريمى هم در معرض خطر قرار دارد. ممكن است فردا بيگانه ها تلاش هاى خود را براى غارت او آغاز كنند ولى ما به عنوان حافظ منابع داخلى بايد ششدانگ حواسمان را جمع كنيم
ببينيد عوامل مربوط به قبل از انقلاب بين استيلى و عابدزاده دعوا انداخته بودند
شما بيانيه داديد؟نه، بيانيه اى در كار نيست.پس اينكه اعلام شده با آرايش بازيكنان برخورد مى شود و ملزم هستند لباس هايى بر تن كنند كه روى آنها مارك خارجى وجود نداشته باشد چيست؟ما بيانيه نداديم. بازيكنان را دعوت كرديم تا با چهره و پوششى در ميادين حاضر شوند كه برازنده يك مسلمان باشد. گفتيم بايد فرهنگ متعارف ايرانى رعايت شود.الان در ليگ برتر يا در تيم ملى بازيكنى وجود دارد كه چنين شرايطى را نداشته باشد؟نه. فقط در ليگ فوتسال يك مورد داشتيم كه ايشان را دعوت كرديم. صحبتى انجام شد. او هم سر و وضعش را درست كرد.چند ماه پيش سياوش اكبرپور را هم دعوت كرده بوديد؟ايشان مشكلى نداشتند. بنده همان موقع هم گفتم چهره اكبرپور طبيعى است. او بچه جنوب است و جنوبى ها معمولاً چنين چهره هايى دارند اما پارسال بحثى در مورد نحوه آرايش نيكبخت مطرح شد. او در امارات با آرايش نامناسبى بازى مى كرد. من خودم با نيكبخت صحبت كردم كه در اوج بزرگوارى معذرت خواهى كرد. الان كليه باشگاه ها با بخش فرهنگى فدراسيون هماهنگ هستند. به همين خاطر ما مورد خاصى از اين نظر نداريم
خدا بیامرزه مرحوم سعیدی سیرجانی را دست بر قضا می گفتند از ایشون هم دعوت شده بود تا بنشینند و دوستانه با هم صحبت کنند
علی الظاهرکه این بار اسلام آقایان بد جوری سیلی خورده رامتین

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴

ادامه ایفل

نیلگون چنان تعجب کرده بود گفت چقدر بزرگه!!!! از 4 طرف میتوان بلیط خرید و وارد شد 3 انتخاب دارید طبقه 1و2وآخر . طبقه اول رستوران و تریا داره با پله هم میشه رفت البته نفس میخواد از طبقه 2 مناظر واضحتر دیده میشوند چندتا مغازه هم برای خرید یادگاری آنجا هست . بعد از 1 ساعتی که تو صف بودیم بلیط گرفتیم زمان وارد شدن اولین صحنه ایرانی را دیدم که گشتن کیفها و کوله های مردم بود !! به هر حال با آسانسورهای بزرگی به طبقه دوم رفتیم دوباره تو صف رفتیم و با یک آسانسور دیگر به بالا رفتیم ناگفته نماند که تمام آسانسورها شیشه ای است به هر حال کمی ترسناک است بخصوص برای کسانی که از ارتفاع میترسند . بالاخره به بالا رسیدیم دیدن پاریس از بالا جالبه بیشتر به خاطر رودخانه سن در این طبقه هر جایی که بایستید عکسهایی در جلوی شما هست که میگه کجا را میبینید البته تلسکوپهایی هم هست که با انداختن 1 یا 2 یورو میتوان از نزدیک دید با اینکه تابستان بود اما آن بالا حسابی خنک بود و باد میامد . هر شب یکبار ساعت 11 و یکبار هم 12 حدود 20 دقیقه برج را نورافشانی میکنند که اگر از فاصله دور ببینید بسیار زیباست و عین الماس میدرخشد . تقریبا از جاهای مختلف پاریس گوشه ای از این برج عظیم را میتوان دید مغازه های مختلفی اطراف خود برج و خیابانهای اطراف آن هست که از بنای برج در قالب تی شرت قاب عکس جاسوییچی مگنت و چیزهای دیگر میفروشند . نیلگون که خیلی از ایفل خوشش اومده بود و کمی هم جو گرفته شده بود یک جاسوییچی گرفت و به کوله پشتی اش آویزان کرد هر بار هم که میگیم کجا بریم میگه برج ایفل ! خیلی خوشش اومده انصافا هم جالب و دیدنی است.
کنار ایفل رودخانه سن است که پر از قایقهای به اشکال مختلف است و مدت 1 ساعت روی سن میرود و از جاهای مختلف پاریس رد میشود و تمام محله ها را معرفی میکند و تاریخچه آن را میگوید یک مترجم آنجاست که به ترتیب به زبانهای متفاوت میگوید .از این قایقها برای برگزاری مراسمهای مختلفی هم استفاده میشود چون جشنهای نامزدی عروسی و مراسمهای خاص دیگر کلا گردش روی سن با این قایقها که بتو موش نامیده میشود خیلی جالب است .بعضی از آنها هم در قالب رستوران متحرک روی سن هستند کلا دیدن این رستورانهای متحرک در تاریکی شب با نورافشانی خاص خودشون جالبه ! به امید دیدن همه شما عزیزان در پاریس.
ناهید

یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۴

کمی هم طنز

خوف و رجا

اصولا بنده از اشعار طنز آمیز می ترسم
ولیکن باز می گویم که از پرهیز می ترسم

چو شعر طنز می خوانم شما يک بند می خندی
ولیکن بنده پشت میکروفون یک ریز می ترسم

سیاست چون وتو دارد سیاست را وتو کردم
که از لبخند این مردان ِ صاحب میز می ترسم

تفاوت هم ندارد « این وری » یا « آن وری » ، کلا
ز نوباوه ، حیاتی ، میبدی ، شب خیز می ترسم

سیاست را رها کن تا برایت نکته ای گویم
جوانی عاشق برقم که از پیریز می ترسم

من از لیلی گریزانم و از شیرین هراسانم
من از افسانه و رویا و مهرانگیز می ترسم

و از نسرین ، سمانه ، آسیه ، سیمین ، سحر ، سیما
و از چشمان سارا ( خواهر پرویز! ) می ترسم

نمی دانم چه ترسی دارم از افسون دلبرها
که از یک شال و مانتو روی رخت آویز می ترسم

بگویم یا نگویم راز بعدی را ( نخندی ها
از این آدامسهای کوچکِ لاویز می ترسم

چنان ترسیده ام از معنی ِ پرواز ِ کرکسها
مگس آهسته در گوشم بگوید « ویز » می ترسم

شگفتا آنقدر تشویش دارم از دل و بی بی
که توی سبزی ِ خوردن هم از گشنیز می ترسم

« اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا »
دگر از هرکه باشد بچه ی تبریز می ترسم

« شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین »
ندارد وحشتی اما از آنجا نیز می ترسم

شبیه بچه ای ترسو از ابرو و لب و گیسو
و از هرجا که مامان گفته باشد « جیز!» می ترسم

چنان می ترسم و می لرزم و قلبم تپش دارد
که گویی دارم از تيمور یا چنگیز می ترسم

چه صورتها که پنهانند پشت لایه ای رنگین
از ایوروشه ، لانکوم ، نیوا ، ساویز می ترسم

چرا اینقدر چربی تو چرا ژل می زنی اصلا
نمی دانی من از جاهای خیلی لیز می ترسم ؟

تو یک موجود وحشتزا ولی من شاعری رعنا
من از برخورد بین خاور و ماتیز می ترسم

برایت گفتم اینها را به من گفتی برو دکتر
از آن دارو که دکتر می کند تجویز می ترسم

تو ایرادی نداری ای عسل کابوس ِ رویایی
من از چشمان مست و ابروان تیز می ترسم

-شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل -
در اين لوکيشن ِ آشفته از هرچیز می ترسم
سعید

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

...مجید جان اون فلیکره نه

خاطرم هست که یک روز یکی از دوستان هم خوابگاهی گفت: شازده! شما یک لیست از اون غذاهایی که دوست داری بنویس فکر کنم خیلی راحتتر از نوشتن لیست غذاهایی است که دوست نداری. خوب من بد غذا بودم و کتمان هم نمی کردم و همه در برخورد اول می گفتند بیچاره مادرت از دست تو چه می کشه!!! حالا این داستان بد غذایی من مثل داستان فیلترینگ در جمهوری فخیمه مسلمانی ایران است. هرچی من لینک می گذارم اخوی پیغام می گذارد که این سایت فیلتر شده. این آخری دیگه کفرم را درآورد. بابا جان فلیکر* یکی از وبسایت هایی است که شما با یوزر و پسورد یاهو می توانید یک فایل برای خودتان باز کنید و عکس های خودتون را آنجا بگذارید و بقیه خلق الله هم بیایند و آنها را ببینند. باور کنید که عکس ها بیشتر هنری و خانوادگی است. کسی عکس سکسی روی این سایت نمی گذارد. یاد این جوک ماهی صفت افتادم که می گفت به یکی گفتند که فیلم عروسیت را بده ببینیم. گفت باشه اما خواهشا اون آخراشو نبین چرا که چند تا صحنه داره!!!!! ما عکس هامون صحنه دار نیست اما آی اس پی های شما مشکلشون جای دیگه است. سعی می کنم یک جای دیگه پیدا کنم که فیلتر نشده باشه. شایدم یک وبسایت برای خودم درست کردم و عکس ها را آنجا گذاشتم. مشکل من نداشتن وقت است وگرنه این طرح وبسایت را مدتهاست که در سرم دارم. امیدوارم که زودتر بتوانم آنرا عملی کنم

مجید جان! این فلیکراست، فاکر نیست که سانسورش می کنی! تازه اگه فاکر باشه هم ما خودمون از نوع حجت الاسلامش را داریم اونو چه کار می کنید*

سعید

عکس

چند تا عکس از پارسا، ساناز و خودم را اینجا گذاشته ام که اگر خیلی دلتون برای ما(مخصوصا من) تنگ شده می تونید آنها را ببینید. یک خواهشی هم از دوستان دارم و آنهم اینه که بنده خودم می دونم که تپلی شده ام بنابراین زحمت نکشند وکامنت نگذارند که اوه چاق شدی!! اگر نظر دیگه ای داشتید مخلص شما هم هستیم اما نظرات وزنی را بگذارید برای بعد
سعید

جمعه، مهر ۰۱، ۱۳۸۴

انتظار

در این شبهای بی مهتاب
سراغ ماه را
از برکه خشکیده می گیرند
و از ماهی سرخ تنگ
سراغ راه دریا را

و من
نگاهم خیره بر در
می نشینم بی قرار
در انتظار
مهربانی را

سعید

به سادگی الف و ب

الف) در زمان صلح، پسر پدر را دفن می کند و در زمان جنگ، پدر پسر را – هرودوت
و من با خودم می گویم: با بوی باروتی که به مشام می رسد شاید دیگر پسری فرصت دفن پدر نیابد

ب) می گویند محمد آمد که اعراب دوران جاهلیت را که دختر زنده به گور می کردند تمدن ببخشد. امروز بعد از هزار و چهار صد سال تمدن درخشان اسلامی و دوهزار و پانصد سال پادشاهی، در خبرها می خوانم که در جريان‌ محاكمه‌ خانوادگي‌ دختري‌ را به‌ زنجير بستند و با اتصال‌ برق‌ كشتند، اعتماد و با خودم می گویم:* بر کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را

* نیما یوشیج

سعید

پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴

فقط فاصله بود

باران می آمد
مردمان در خواب خانه
,از آب رفته به جوی ... سخن می گفتند
همهمه یک عده آدمی در کوچه نمی گذاشت
...لالایی آرام آسمان را آسوده بشنوم
اصلا بگذار این ترانه
!همین حوالی بوسه تمام شود
من خسته ام
,می خواهم به عطر تشنه گیسو و گریه نزدیکتر شوم
!کاری اگر نداری ... برو
ورنه نزدیکتر بیا
.می خواهم ببوسمت
به خدا من خسته ام
خیلی دلم می خواهد از اینجا
,به جانب آن رهایی آرام بی دردسر برگردم
آیا تو قول می دهی
!?دوباره من از شوق سادگی ... اشتباه نکنم
اول انگار نگاهم کرد
اول انگار سکوت بود
:بعد آهسته گفت
برایت سنجاق سری از گیسوی رود و
. خواب خاطره آورده ام
آیا همین نشانی ساده
برای علامت علاقه کافی نیست؟
حالا چمدانت را بردار
آرام و پاورچین از پله ها به جانب آسمان بیا
ما دوباره به خواب دور هفت دریا و
هفت رود و هفت خاطره بر می گردیم
آنجا تمام پریان پرده پوش
در خواب نی لبک های پر خاطره ترانه می خوانند
آنجا خواب هم هست اما بلند
دیوار هم هست اما کوتاه
...فاصله هم هست اما نزدیک, نزدیک
نزدیکتر بیا
!می خواهم ببوسمت


سید علی صالحی

وحید 31/6/84

خبر رسانی

وقتی روزنامه حوادث را بعد از مدت کوتاهی که از آغاز فعالیت مطبوعاتیش می گذشت تعطیل کردند من دچار یک نوع احساس دوگانه شده بودم. از یک طرف فکر می کردم که در کنار تمام اخبار نه چندان مهم و فقط عامه پسند آن، کم و بیش چیزهای جالبی می شد در آن پیدا کرد و به نظرم جامعه را به نوعی آموزش می داد. از طرف دیگر با خودم فکر می کردم خوب که چی؟ گاهی نشنیدن بسیاری از خبرهای دیوانه کننده بهتر از شنیدنشان است. چرا که وقتی از دستت کاری بر نمی آید فقط باید اعصابت را پای آن بگذاری. دو روز پیش این احساس دوباره به سراغم آمد چرا که روی جلد تورنتو استار و گلوب اند میل – دو روزنامه  پر تیراژ تورنتو – عکس سرباز بریتانیایی بود که در حالی که آتش گرفته، از تانک به پایین پریده بود. گزارشهایی که از اسرائیل و عراق و غیره هر روزه نشان می دهند نیز از این دسته هستند. قدیمی ها می گفتند بی خبری خوش خبری است!! به نظرم بد هم نمی گفتند. راستی شما چی فکر می کنید؟ اطلاع رسانی را تا چه حد مفید می دانید؟ آیا به نظر شما خبرگذاری ها یک کمی زیاده روی نمی کنند؟ آیا اصلا مرزی برای اطلاع رسانی قائل هستید؟

سعید

اشانتیون

فکر کنم قبلا هم به این موضوع  اشاره کرده ام که در داروخانه ای به صورت پاره وقت (دوروز در هفته) کار می کنم. در طول پنج  ساعتی که کار می کنم حدود نیم ساعت باید پشت دخل وایستم که همکارم فرصتی داشته باشه تا شام بخوره. این نیم ساعت گاهی جالبترین بخش کارم است. من معمولا در همان یکی دو دقیقه ای که دارم قیمت ها را وارد ماشین می کنم و پول مشتری را می گیرم، اگر ببینم که مشتری بد عنقی نیست یک کمی باهاش گپ می زنم. موضوع صحبتم هم بستگی به اخبار روز و... دارد. مثلا یک روز خانم مسنی که از کلاس یوگا برمی گشت ازش یک سوال کوچولو درباره کلاسش پرسیدم و در عرض پنج شش دقیقه کلی اطلاعات مفید بهم داد. در میان این مشتری ها هموطنان ایرانی گاهی خیلی جالب اند. محل کار من در منطقه ای است که ایرانی زیاد داریم. من معمولا سعی می کنم که یک طوری باایرانی ها رفتار کنم که احساس خاص بودن بکنند. دیشب پنج دقیقه بعد از اینکه همکارم رفت که شامش را بخوره یک خانم و آقای ایرانی توجهم را جلب کردند که با خانمی که از مشتری های قدیمی است آمده بودند خرید. همینکه من سلام و علیک کردم این آقای ایرانی خوشتیپ آمد جلو و سلامی کرد و بدون هیج مقدمه ای پرسید ببینم شما برای ایرانی ها چه تخفیفی دارید؟ پیش خودم گفتم که وقتی رئیس جمهورمون بره نیویورک و ادعا بکنه که ایرانی ها چنین اند و چنان اند خوب این استاد بازنشسته دانشگاه هم که برای دیدار فرزندش آمده خوب باورش می شه که ما ملت چنین و چنانیم پس باید هرجا که می رویم سرویس ویژه هم بگیریم. در حالی که سعی می کردم لبخندم را حفظ کنم گفتم هیچ مدل تخفیفی برای ایرانی ها نداریم. پرسید چرا؟!!!!! باید گشادی چشمهایش را از تعجب می دیدید. گفتم چون صاحب اینجا مصری است و اگر چنین تخفیفی باید اعمال بشه اول باید برای هموطن های خودش باشه!!! تصدیق کرد و گفت تخفیف برای بازنشسته ها ندارید؟ گفتم بله و پنج قلمی را که خریده بود وارد ماشین کردم و تخفیف هم بهش دادم. گفت چرا اینقدر شد؟ براش حساب کردم اما توی کلش نرفت که نرفت. ماشین حساب آوردم و تک تک حساب کردم تا بالاخره متوجه شد اشتباه کرده اما از رو نرفت و با یک توضیح کاملا  احمقانه اشتباهش را توجیه کرد و منهم به رویش نیاوردم. تمام این داستان حدود بیست دقیقه طول کشید و من با خونسردی تمام که خودم هم از دست خودم تعجب کرده بودم راهش انداختم رفت. امروز صبح داشتم داستان را به همکارم می گفتم که دیدم سر و کلشون توی محل کارم پیدا شد. سلامی کردم و منتظر شدم ببینم به قول معروف دیگه چی؟!!! دیدم زن و شوهر می گویند که ما نود دلار خرید کرده ایم به ما اشانتیون ندادی!!!!! گقتم که کی از مغازه ما اشانتیون گرفته که شما دومی اش باشید؟ گفت دوستانمان گاهی گرفته اند!! یک ربعی طول کشید تا بهشون حالی کنم که باباجان من که صاحب این مغازه نیستم اگر هم چیزی می خواهید بروید از مدیر فروشگاه بگیرید. گفتند می دونی آخه مشکل ما زبان است!! گفتم منهم اینجا کار می کنم و نمی توانم که مغازه را ول کنم و دنبال شما بیام که اشانتیون بگیرید. گفتند قبول است اما حد اقل به ما بگو اشانتیون به انگلیسی چی میشه؟ یاد خاطرات ناصرالدین شاه افتادم جایی که می گوید: این تولوزان پدر سوخته هیچ از زبان فرانسه نمی داند می خواهد نقش مترجم ما را بازی کند. ازش می پرسم آفتابه به فرانسه چی می شود؟ می گوید نمی دانم. می گویم واجبی به فرانسه چی می شود می گوید نمی دانم! آنوقت ما در خیابان پسر بچه سه چهار ساله ای را دیده ایم که مثل بلبل فرانسه حرف می زند!!!! احساسم را به این استاد بازنشسته دانشگاه نگفتم اما راهنماییش کردم. رفت و جریان را به همکارم گفتم کلی خندید و گفت برای او داستان تازه ای نیست

سعید

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

عشق، تاجیکستان و فیلمساز تبعیدی

فيلم عشق، ساخته محسن مخملباف که با هنرمندي بازيگران تاجيکي در اين کشور ساخته شده است،‌ در سينماهاي تاجيکستان به روي پرده رفت. به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در آسياي ميانه، اين دومين فيلم مخملباف است که در تاجيکستان تهيه مي شود. موضوع فيلم ، يک مرد 40 ساله و معلم رقص بنام جان است که چهار معشوقه به نامهاي مريم، فرزانه، تهمينه و ملاحت دارد. فيلم حاوي ماجراهاي عشقي اين پنج نفر است که در روز تولد جان همديگر را مي بينند و از داستانهاي عشقي يکديگر آگاه مي شوند و با کشمکش هاي فراوان ازيکديگر جدا مي شوند. به گزارش ايسنا، مخملباف درباره فيلم جديد خود گفت: نام "فيلم "ليوبف" (به روسي) ،"عشق" (به تاجيکي) ،"جنسيت و فلسفه" (نامي که ايرانيان براي اين فيلم گذاشته‌اند) و نام اصلي آن "سکس و فلسفه" است. اين فيلم يک فيلم سکسي نيست، ولي نگاهي دارد به مقوله روابط جنسي در روزگار ما که هر قدر دراين دنياي مدرن به اين مقوله نزديک مي شويم از عشق فاصله مي گيريم. وي افزود: فيلم "عشق" در يک سال اخير در شهر دوشنبه و مناطق ديگر تاجيکستان فيلمبرداري شده است و هنرمندان آن را بازيگران تاجيکي تشکيل مي دهند. وي بعيد دانست اين فيلم در ايران به نمايش در آيد. گفتني است فيلم "عشق" براي شرکت در جشنواره "اسکار" پيشنهاد شده و در حال حاضر در سينماهاي برخي از شهرهاي آمريکا در حال اکران مي باشد . همچنين اين فيلم در آينده نزديک در سه جشنواره بين المللي "مونترئال" کانادا ، "پوسان" کره و جشنواره "اورآسيا" در قزاقستان به نمايش در خواهد آمد
سعید

یادها و خاطره ها

عنوانی که برای این مجموعه درسایت موسیقی های ایرانی در نظر گرفته شده است "یادها و خاطره ها" است که به نظرم بهترین انتخاب است. به نظرم آمد که بعضی از دوستان هم مثل من از این مجموعه لذت خواهند برد، بنابراین لینک آن را اینجا گذاشتم و لینک چند تا از آهنگهای مورد علاقه ام را هم جداگانه در پایان این متن گذاشتم. امیدوارم که خوشتون بیاد




http://www.iranian.com/ram/Yaadhaa/ParvinMastaanehRaftam.ram

http://www.iranian.com/ram/Yaadhaa/ArefSoozoSaaz.ram

http://www.iranian.com/ram/Yaadhaa/ShogheDeedar.ram

سعید

دوشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۴

امپراطوری شیطان

در سال 84 قبل از میلاد مسیح زمانی که روم آخرین دشمن جدی خود یعنی ویترادیت ها را شکست داد
نگرانی سولا این بود که(اکنون که در جهان دشمنی برای ما وجود ندارد سرنوشت جمهوری روم چه خواهد شد؟) در سال 1997 دیوید کندی تاریخ دان معروف نوشت( زمانی که دشمنان یک کشور کاملا از بین می روند و دیگر نیرویی انرژی زا برای موجودیت آن وجود ندارد چه سرنوشتی در انتظار هویت آن کشور است؟) جمهوری روم پس از گذشت چند دهه سقوط کرد و به حکومت سزارها تبدیل شد همین سرنوشت برای ایالات متحده نیز پیش بینی می شود به هرحال, آمریکا بیش از 40 سال بود در مقابل امپراطوری شیطان رهبر جهان آزاد محسوب می شد در صورت نابودی امپراطوری شیطان, آمریکا خود را چگونه تعریف خواهد نمود؟

ساموئل هنتینگتون
چالش های هویت در آمریکا چاپ 2004

وحید 28/6/84

یکشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۴

چند خبر و یکی دو تا لینک

الف) اینهم از آن مطالبی است که احتیاجی به تحلیل اضافه ندارد و همچون الماسی درخشان در روزنامه ای وزین می درخشد
رایس" مثل گاو تحليل مي كند! روزنامه جمهوری اسلامی"
ب) من نمی دانم چرا بعضی ها من را یاد عهد ناصرالدین شاه می اندازند و خیال پردازی های او که فکر می کرد قبله عالم است و هر روز تمام روسای دنیا پس از بیدار شدن از خواب برای سلامتی او دعا می کنند و از هیبت او ترسانند
عضو هيأت رئيسه مجلس هفتم: خانم رايس غلط فرمودند كه با دكتر احمدي‌‏نژاد سلام كنند، ايلنا
پ) بعضی نمک که چه عرض کنم پلو مرغ و پلو کباب را سالها خورده اند و حالا نمک دان که می شکنند هیچ عربده هم می کشند و مبارز می طلبند، اینهم از نتایج سرمایه گذاری غلط
جلال طالباني: در صورت خروج ‏آمريكا از عراق چه كسي مانع حمله ايران مي‌‏شود، ايلنا
ت) آیا تا به حال سعی کرده اید که مونالیزای اسلامی را تجسم کنید؟ اگر دوست داشتید می توانید اینجا کلیک کنید و نتیجه را با تخیلات خود مقایسه کنید
ث) نمی دانم کی بود برای اولین بار این علی آباد کتول را روی نقشه پیدا کرد فقط می دانم از آن زمان تا به حال فقط داستان های منحصر به فردی مثل این خبر درباره آن می شنویم

سعید

شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۴

برج 385 متری ایفل

فکر میکنم با شنیدن نام پاریس ناخوداگاه برج ایفل به نظرتان بیاید قبل از شانزه لیزه اولین مکان توریستی این برج غول پیکر میباشد.گوستاوایفل مهندس راه و ساختمان و خبره در ساخت پلهای فلزی به عنوان یک کار نمایشگاهی این برج عظیم را میسازد
در آن زمان از آن به عنوان برج رادیویی استفاده میکردند بر خلاف تمامی موفقیتهای کاری که در پرونده ایفل بود این کار مورد
پسند فرانسویها قرار نگرفت و دائم انتقاد میکردند که یعنی چه که یک کارخانه تیرآهن را یک جا جمع کرده!!!! آنقدر او را مورد
نقد قرار دادند و مسخره کردند که او سالها خانه نشین شد و به تحقیق پرداخت و دیگر هیچ کار عملی ارائه نداد . آن زمان فرانسویها غافل بودند که روزی همین کارخانه تیرآهن به مکانی دیدنی و پر درآمد برای کشورشان تبدیل میشود !!!!!
با یکی از خطوط مترو به طرف ایفل رفتیم نزدیک ایستگاه بیر حکیم مترو رو میاید ناگهان سمت چپ نمایی از برج دیده میشود
منظره بسیار جالبی است ایفل در پاریس 7 و در یکی از مناطق خوب پاریس کنار سن قرار گرفته. از لابلای تریاها و رستورانها و هتلهای معروف چون هیلتون و غیره گذشتیم تا به فضای اطراف برج رسیدیم یک سمت آن رودخانه سن و سمت دیگر البته کمی دورتر
دو بنای تقریبا گنبدی شکل و طلایی رنگ دیده میشود که ان ولید نام دارد و قبر ناپلئون آنجاست که آنهم از جاهای دیدنی است که ما هنوز ندیدیم زیر برج که رسیدیم یاد حرف نغمه افتادم که میگفت برج ایفل اصلا این نیست که در تلویزیون میبینید فقط باید آن را از
نزدیک دید واقعا همینطور است . عجب عظمتی !!!!!
فعلا تا اینجا را داشته باشید چون دستم حسابی درد گرفت دنباله آن در آینده
ناهید 26 شهریور.

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

خبرهای تورنتو

این روزها روزنامه های تورنتو پر است از تحلیل و نظر درباره  سه خبر مهم. خبر اول، انتشار گزارش قاضی درباره حیف و میل هایی که در جریان یک خرید دولتی اتفاق افتاده است می باشد. کانادا کشور آزادی است و شما حق دارید که خودتون تصمیم بگیرید که آیا مالیات بدهید یا نه و یا اختلاص بکنید یا نه و یا در کاری دزدی و تقلب بکنید یا نه!!! جالبه نه؟ به نظر من اصلا هم جالب نیست چرا که برعکس اون کشوری که مدیرانش دو تا خودکار در جیبشان دارند که از یکی برای کارهای شخصی و از دیگری برای کارهای اداری شان - که البته واضح است که پول خودکار اولی را از جیبشان داده اند- استفاده می کنند و اختلاص و ... غیر قانونی است، در کانادا با شما ظاهرا کاری ندارند ولی به طور اتفاقی هر چند وقت یک بار پرونده های مختلفی را بررسی می کنند. البته گاهی هم مثل پرونده جاری یک دلیل سیاسی حزبی پشت این بررسی هست اما این در روند قضایی اصلا تاثیری نمی گذارد و در هر حال شما اگر کار خلاف قانون انجام داده باشید مسئول هستید. در این میان هستند کسانی که به دلیل ندادن چند ده هزار دلار مالیات در طی چند سال، صدها هزار دلار خانه و زمین و ماشین و پس اندازشان را از دست داده اند چرا که فرض بر صادق بودن شماست اما اگر عکس آن ثابت شود قانون بسیار بی رحم است و چون اینجا مسئولین معمولا قهوه می خورند پس پول چایی هم بی معنی است و کاربردی ندارد!! اگر علاقه مند هستید جزئیات این پرونده را بدانید اینجا کلیک کنید. خبر دوم درباره دکتر اسمیت است که ایشان سالهای طولانی مسئول کالبد شکافی و دادن نظر نهایی درباره کودکانی که مرگ مشکوک داشته اند بوده است و اخیرا به طور کاملا اتفاقی کاشف به عمل آمده که ایشان در کارشان به سیستم کاملا دیمی و شکمی نظر می داده اند و به خاطر ایشان آدمهای بسیاری از جمله تعدادی پدر و مادر به دلیل قتل عمد فرزندانشان به نا حق به زندان افتاده اند. یکی از این آدمها مادری است که فرزندش در اثر اقتادن و ضربه مغزی مرده است و سالها در زندان بود چرا که دکتر اسمیت بدون هیچ دلیلی اعلام کرده بود که این خانم بچه اش را آزارداده و در نهایت کشته است. هیئت منصفه هم بر اساس رای این آقای دکتر معتمد سیستم قضایی، رای بر محکومیت مادر داده است. یکی دیگر از این افراد پسری بیست و سه ساله است که صبح روز بعد از شبی که از دختر خاله چهار ساله و پسر خاله یک ساله اش در نبود خاله اش نگهداری می کرده است، دخترک را دراتاقش مرده پیدا می کنند و بدون هیچ دلیلی و فقط بر اساس گفته دکتر اسمیت که بدون پیدا کردن هیچ دلیلی مدعی شده بود که به دختر کوچولو تجاوز شده است و سپس او را خفه کرده اند و بر اساس رای هیات منصفه به حبس ابد محکوم شد که این روزها بعد از بر ملا شدن سیستم شکمی اسمیت دوباره پرونده اش به جریان افتاد و معلوم شد که اسمیت حتی یک دلیل هم در تایید ادعایش پیدا نکرده بوده است و دختر کوچولو بر اثر نوعی مرگ ناگهانی که در بین کودکان چندان هم عجیب نیست مرده است!!! و این جوان امروز سی و پنج ساله که دوازده سال را پشت میله های زندان با جانی ها و آدم کش ها سر کرده است این پنجشنبه به دادگاه می رود تا حکم آزادی اش را بگیرد. و اما خبر آخر اینکه دولت ایالتی انتاریو اعلام کرده است که تمام تلاش خود را خواهد کرد که جلوی تاسیس دادگاه های خانواده بر اساس قوانین اسلامی را خواهد گرفت. این یک پیروزی بزرگ برای خانم هما ارجمند که فعالیت بسیار زیادی برای جلوگیری از تشکیل این نوع دادگاه ها انجام داده است می باشد. جالب اینجاست که قانون شریعه بر اساس قوانین اهل تسنن است و برای مسلمانهایی مثل ما که با تفاوت بسیاری با اکثریت مسلمانان جهان در عقیده و عمل، شیعه هستیم و اگر جایی منافعمان حکم کند مسلمانیم و اگر به ضررمان باشد می گوییم که ای بابا ما زرتشتی بودیم و به زور شمشیر عربها مسلمان شدیم، فرق چندانی نمی کند اما حتی یکی از این خانم های خوش تیپ مسلمان به خودش زحمت نمی دهد که به کمک این خانم آمده و همراهش باشد و عمده گروه این خانم را غیر مسلمانان و یا مسلمانان غیر سنی تشکیل می دهند. این موضوع یک کمی من را به فکر می اندازد که آیا این خانمهایی که خانم ارجمند سنگشان را به سینه می زند آیا واقعا ازقانونی شدن دادگاه های اسلامی ناراضی اند یا بدشان نمی آید که با پیروی از سیستم طلاق و حضانت کودکان به سبک اسلامی زمین اهدایی شان در بهشت را وسیع تر و وسیع تر کنند

سعید

بدون عنوان

قابل توجه آقای سردبیر برای برگزاری جشن تولد کیهان

اگر در فکر صادرات مخصوصا از نوع انقلابی آن هستید اینجا کلیک کنید

اگر تصمیم به مهاجرت دارید این موقعیت را نیز در نظر بگیرید

سعید

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۴

این که «محمود» و «نژاد»ش «احمدی»‌ست

کی بود می گفت من از شعر نو خوشم نمی یاد و سبک کلاسیک را بیشتر می پسندم؟ فکر کنم اخوی امریکایی بود!! نه؟ به هر حال اگر می خواهید که با استعدادهای درخشان و وارثان مولوی و سعدی و حافظ آشنا بشوید اینجا کلیک کنید
دائی جان ناپلئون هر چی می شد فوری می گفت:"کار کار انگلیساست". به نظر من حتما یک چیزی می دانسته که این حرف را می زده. اینجا کلیک کنید و تیتر را با دقت بخوانید و وقتی به بخش میانی مطلب می رسید یک لحظه صبر کنید و به دائی جان فکر کنید و به عکس نگاه کنید و بعد ببینید آیا حق با دائی جان است یا نه

سعید

شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴

با سلام به همه دوستان عزيز كه ما را مورد محبت قرار دادند وپيوندمان راشادباش گفتند.براي شما ها نيز آرزوي شادكامي وبهروزي داريم.قربانتان مريم وهادي

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

وقت به خیر

روز چهارشنبه در حالی که داشتم می رفتم خونه، برعکس بیشتر روزها که در حال برگشت از سر کار به موزیک گوش می دهم، تصمیم گرفتم رادیو را روشن کنم و ببینم برنامه بی بی سی که به علت در اعتصاب بودن کارکنان سی بی سی جایگزین آن شد است، چه چیزی در کیسه دارد. برنامه آن روز گزارشی بود درباره خانمی انگلیسی الاصل که به دلیل عشق وافرش به فرهنگ خاورمیانه و خصوصا ایران زمین، تصمیم به مهاجرت به ایران و ازدواج با یک ایرانی گرفته بود و در حال حاضر مدتی است که با شوهرش کامبیز خان در تهران زندگی می کند. گزارش توسط خواهر کنجکاو او تهیه شده بود و زیاد مثبت نبود اما گفته های آن خانم بیشتر جهت توضیح و توجیه فرهنگ خاص ایرانی بود، خصوصا بخشی که بعد از انقلاب به طرز بسیار محسوسی دچار تناقض شده است مثل پارتی ها و .... تمام حرفهاش کم و بیش جالب بود و نشان از تیز بینی او داشت. در بین تمام چیزهایی که گفت یک چیز بیش از هر چیزی توجه مرا جلب کرد و آن هم این بود که گفت چند وقت پیش ساعتم خراب شد و شش ماه تمام حتی سعی هم نکردم که آن را درست کنم چون احساس کمبود نکردم. کلا در ایران وقت ارزشی ندارد. این جمله آخری مرا به فکر انداخت که جدی جدی همین طور است که این خانم لندنی می گوید. مثلا قرار گذاشتن های ما ایرانی ها حتی خارج از مرزهای سرزمین گل و بلبل، زبانزد همنشینان غیر ایرانی هست. مثلا اگر قرار باشد که برای شام برویم خانه کسی و به ما بگویند ساعت شش تا هفت آنجا باشیم ما مطمئنا ساعت هفت و نیم تازه تصمیم می گیریم که دوش بگیریم و سعی می کنیم که زودتر از ساعت نه آنجا نرسیم.  اولین باری که منزل پسر دائی ام میهمان بودیم راس ساعت دو که گفته بود آنجا بودیم و طبعا اولین نفر و تا ساعت چهار و نیم بقیه دوستان از راه رسیدند. بنابر این برای حفظ کلاس ایرانی، دفعه دوم حدود ساعت دو از خانه خارج شدیم و بعد از خرید شیرینی که خودش نیم ساعتی وقت گرفت و هفتاد کیلومتر رانندگی، ساعت سه و نیم یا یک ربع به چهار رسیدیم و فرهنگ ایرانی را احیا و تبلیغ کردیم. به نظر من یکی از عوامل بی ارزش بودن وقت برای ما می تواند این باشد که معمولا بی برنامه هستیم و کارهایمان بر اساس هر چه پیش آید خوش آید، است. در یک همچنین سیستمی وقت خیلی مهم نیست و بر اساس داشته ها کاری انجام می شود نه بر اساس آنچه باید یا آنچه که هدف ما می باشد. شاید هم یک علت آن این است که اگر هم بخواهیم عملا برنامه ریزی غیر ممکن است چرا که عوامل مختلف خارجی از سمت جامعه، دست به دست هم می دهند تا برنامه ریزی غیر ممکن شود. به هر حال دلیل آن هر چیزی هست نتیجه فعلا به این فرم است که در مقایسه با جامعه غربی خصوصا اروپایی، وقت برای ما ایرانی ها بی ارزش ترین چیز است. راستی گفتم فرهنگ ایرانی، یاد این جمله افتادم که خانم پسر دائی ام که اطریشی الاصل است اما در کانادا به دنیا آمده می گفت: در میهمانی هایی که بیشترافراد ایرانی هستند خوردنی ها بیشتر مورد توجه قرار می گیرند و کمتر نوشیدنی مصرف می شود و در غیر اینصورت این نوشیدنی است که بیشتر مصرف می شود. می گفت برداشت بدی نکنید اما توی سیستم ایرانی، به خوردن و تنوع غذا در میهمانی خیلی اهمیت می دهند. در آخر هم اضافه کرد که منظورش رد یا تایید چیزی نیست و فقط می خواسته تفاوتی را که تجربه کرده مطرح کند. طفلی از ترس اینکه بعدا اسمش به یک ملیون صفت زیبا و قشنگ از جمله بی شعور و بی فرهنگ و اروپایی وحشی مزین نشه مجبور شد که یک نظر ساده را با ده جلد کتاب به قطر کتب بحارلانوار توضیح بدهد

سعید

ببخشید با من بودید؟

نمی دونم نظر شما چیه اما برای من جالبه که بدونم دیگران درباره ام چی فکر می کنند. اگر شما از اون دسته آدمهایی هستید که اصلا چنین مساله ای برایشان مهم نیست که خوب هیچی، اما اگر مثل من فکر می کنید، یک سوال از شما دارم. وقتی چیزی درباره خودتان می شنوید که حاوی نکات منفی درباره رفتار شما در یک مورد خاص است، چطور رفتار می کنید؟ بدون فکر فقط در صدد توجیه رفتارتان بر می آیید؟ یا سعی می کنید آرامش تان را حفظ کرده و اول به انتقاد – حالا منطقی یا غیر منطقی – گوش می دهید و بعد درست یا نادرست فقط دفاع می کنید؟ یا سعی می کنید زیاد توضیح ندهید و فقط گوش بدهید و بعدا در خلوت با خودتان درباره آن فکر کنید و در صورت وارد بودن ایراد رفتارتان را صحیح کنید و یا کمی بعد پاسخ بدهید. نمی دونم شاید هم یک طور دیگری برخورد می کنید اگر اینطور است که بد نیست در کامنتها درباره آن بنویسید. من هر سه روش بالا را امتحان کرده ام. در نوع اول نتیجه همیشه منفی بوده و گاهی به دلخوری انجامیده. در نوع دوم گاهی توانسته ام حتی رفتار غلطی را توجیه کنم یا اقلا فرد مورد نظر را از فرم تهاجمی درآورم. در نوع سوم که مدتی است دارم تلاش می کنم بیشتر آن را به کار ببرم شما لزوما بهترین نتیجه را نمی گیرید. چرا که گاهی این سکوت شما و عدم دفاع یا توجیه، باعث می شود که طرف مقابل آن را بی توجهی و توهین به خود فرض کند اما اقلا این راه را برای شما باز می گذارد که در آینده بسته به شرایط زمانی عذر خواسته یا توضیح بدهید. یا حتی یک جورایی سیاستمدارانه می توانید در ضمن حفظ ظاهر، بسته به اینکه باد از کدام طرف می وزد شما هم موضع گیری کنید. به طور خلاصه من به این نتیجه رسیده ام که چه بخواهید رفتارتان را توجیه کنید و چه بخواهید توضیح منطقی بدهید و جه برایتان اهمیت داشته باشد و چه نداشته باشد سکوت اولیه، بهترین گزینه است

سعید

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴

پاریس /شانزه لیزه

با پله برقی از ایستگاه مترو وارد خیابان شانزه لیزه شدم ,اولین چیزی که توجه همه را جلب میکند بنای ارک دو تریونف است یکی از سمبلهای معروف پاریس.من همیشه این بنا را در تلویزیون دیده بودم ولی از نزدیک چیز دیگری است!خیابانی عریض وطویل با دو باند پیاده روی بسیار شلوغ ,کلی بوتیک وفروشگاههای بسیار شیک و مارکهای معروف مثل دیور,کارتیه,سلین و........رستوران و تریاهایی که صندلیهایشان را بیرون چیده غذا و نوشیدنی سرو میکردند.سنگ فرش کف خیابان هم یکی از چیزهای جالبی است که توجه همه را جلب میکند.یک سر این خیابان همان بنای معروف است که زیر آن سنگ قبر یک سرباز گمنام است میتوان از درون آن بالا رفت و پاریس را از بالا دید که من هنوز نرفتم.دور تا دور این بنا میدان بزررگی است که بیش از 10 خیابان به آن وارد میشود.سر دیگر خیابان شانزه لیزه بنای کنکورد است یک بنای موشکی شکل که اطراف آن پر از مجسمه های سبز و طلایی رنگ با حوضچه های کوچک و فواره می باشد.لابلای تابلوهایی با مارکهای معروف تابلوی بانک ملی ایران توجهم را جلب کرد !من 3 روز بود که وارد پاریس شده بودم و بنا به اجبار باید به بانک میرفتم خلاصه که توفیق اجباری نصیبم شد و وارد یک محیط تقریبا ایرانی شدم البته بیشتر کارمندهای بانک فرانسوی هستند ولی محیط ایرانی است .بعد از انجام کار بانکی برگشتیم به خیابان و قدم زدیم تا میدان کنکورد .تا چشم کار میکرد توریست بود که یا فیلم برداری میکردند یا عکس میگرفتند ما هم کم نیاوردیم و عکسی انداختیم و برگشتیم .اینهم از خیابان شانزه لیزه یا به قول امیر شوهر خواهر آرش که 2 ماه پیش اینجا بود ,اند خیابانهای دنیا!در کل بسیار دیدنی و زیباست .امیدوارم بزودی بتونید بیایید و از نزدیک ببینید.برای من که در کتابهای متفاوت در باره پاریس خوانده بودم و شنیده بودم واقعا جالب و دیدنی است.
ناهید 17 شهریور 1384

کمی تا قسمتی نازیسم


مدتی قبل به ساناز عزیز قول داده بودم که درباره علی یگانه معروف به ال و سوپ فروشی مشهورش در مانهتن بنویسم که دلیل مشغله فراوان این موضوع به تاخیر افتاد این متن شاید شروعی باشد بر تحریر یک سری بیوگرافی مختصر از ایرانیان موفق در سراسر جهان امیدورارم که مقبول سلیقه دوستان بیافتد
Soup Nazi
کافی است این کلمه را در موتور حستجویتان وارد کنید تا همه چیز دستگیرتان شود در اواسط دهه نود میلادی سریال محبوب ساینفیلد که لو کیشن آن در مانهتن واقع شده است اپیزودی ساخت به نام سوپ نازی که داستان آن پیرامون آشپز بد اخلاقی بود که فروشگاه کوچکی در خیابان پنجاه و پنجم را در قلب مانهتن اداره می کرد بر شیشه این آشپزخانه نصب شده بود که در یک خط صف ببندید پولتان را در دست راست خود بگیرید و دستمال کاغدی و قاشق را در دست چپ به خاطر داشته باشیدهنگام تحویل سوپ تا آنجا که می توانید به سمت چپ بروید و نهایت اینکه که پس از دریافت سوپ حق ندارید که تا فاصله بیست فوتی فروشگاه در پیاده رو توقف کنید و جالبتر اینکه در مملکتی که مشتری همواره حرف اول را می زند این آقای آشپز در صورت سرپیچی مشتری خیلی راحت به او اعلام می کند که به شما سوپ نمی فروشم این سوژه برای کمدی تلویزیونی ساینفیلد عاملی شد که تمامی مردم آمریکا با فروشگاه کوچکی به نام آشپز خانه بین المللی سوپ آشنا شوند آشپزخانه ای که کاسه پانزده اونسی سوپ را به همراه تکه ای نان به مبلغ سه و نیم دلار تا پنج دلار می فروشد
یگانه که پیش از ساینفیلد هم کاسبی بدی نداشته دلایل موفقییت خود را در گفتگو با هفته نامه ایران تایمز-قدیمی ترین نشریه ایرانی در خارج از کشور با سی و پنج سال پیشینه-بر نظارت دقیق خود بر تمامی مراحل تولید سوپ می داند او هنوز هم با اینکه سالانه چند میلیون دلار پول می سازد خودش برای خرید سبزیجات و مواد پروتئینی اقدام می کند و هر روز تمامی سوپها را می چشد تا مطمئن شود که کیفیت مطلوب را دارد به تنوع و خواست بازار اهمیت می دهد و اولین کسی بوده که سوپ کم کالری و بدون کربوهایدرات را در نیویورک عرضه کرده و صد البته اینکه هیچگاه از کار کردن خسته نمی شود و دست آخر اینکه این روزها آقای یگانه قوانین خود را کمی آسانتر کرده
و همانطوری که ساناز جان گفته بود از سال گذشته تصمیم گرفته تا امتیاز سوپ فروشی خود را در سراسر آمریکای شمالی در اختیار متقاضیان قرار دهد رامتین

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

فقط کلیک کنید

اینجا کلیک کنید. اینجا کلیک نکردید هم نکردید. تصویر اول، عکس چند تا از وزرای دولت انتاریواست. اگر نتوانستید بر کنجکاویتان غلبه کنید و کلیک کرده اید، تصاویر حاصل از کلیک دوم مطمئنا معرف حضورتان هستند

سعید

شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۴

من وحید سی سال دارم


موطن آدمی را بر هیچ نقشه یی نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که
دوستش می دارند

این شعر کوتاه رو تقدیم می کنم به عزیزانی که از راه دور زحمت کشیدن تماس گرفتن
تو وبلاگ مطلب گذاشتن و تولدم رو تبریک گفتن از تک تک شما عزیزان تشکر می کنم

شنیدم امروز نیلگون رفته مدرسه کلاس اول داشتم فکر می کردم هر کدوم از ما فرصت
اینو داشتیم که 6 سال زبان مادریمون رو یاد بگریم بعدش بریم مدرسه که باسواد بشیم
ولی نیلگون هم باید زبان فرانسه رو یاد بگیره و هم خوندن و نوشتن رو کاره سختیه ولی
مطمئنا هستم که موفق میشه

چهارشنبه بعدازظهر مغازه شلوغ بود سرم به تست کردن یه موبایل برایه مشتری
گرم بود که صدایه یه دختر بچه ای رو شنیدم که وارد مغازه شده بود گفت عمو وحید سلام اولش نشناختمش باباش رو که دیدم خندیدم گفتم دختره تو
معصومه یود دختره محمود زادفر اومده بود با باباش موبایل بخره گذاشتمش رو صندلی خودم بعد از چند دقیقه گفت بابا مغازه عمو احمدو عمو وحید که رفتیم حالا بریم مغازه عمو عباس باباش خندید و گفت عمو عباس که مغازه نداره من هم ادامه دادم عمو عباس گل فروشه احتیاج به مغازه نداره صبح به صبح میره یه جایی بساط می کنه گلاشو می فروشه حالا چرا این خاطره رو تعریف کردم به خاط اینکه این گلی که بالای مطلبم هست رو عباس آقا برایه تولد سی سالگیم فرستاده حالا چرا ایشون تو این ده سالی که با ما
دوسته یهو محبتش گل کرده برایه تولدم گل فرستاده داستان داره
دو سال پیش بود یه روز اومد پیشم گفت امروز تولدمه خب منم بهش تبریک گفتم پرسیدم حالا چند سالت شده خیلی با افتخار گفت سی سال بالاخره سی سالم شد
یه نگاهی بهش کردم دیدم اینجوری نمیشه خیلی حال کرده سی سالش شده باید یه جوری حالشو بگیرم گفتم عباس داستانه آدمه و سگو وخره رو شنیدی گفت نه در کمال وقاحت براش تعریف کردم وقتی تموم شد یه نگاهی کرد و گفت سی سالت شد حتما بهت زنگ می زنم جالب اینجاست که مرور زمان هم این موضوع رو از یاده عباس آقا
نمی بره و اولین نفری که روز تولدم رو تبریک میگه همین آقا هست بعدش هم این گله رو برام فرستاد تا همه جوره از خجالتم در بیاد نتیجه اخلاقی که ما از این داستان می گیریم اینه که بهتره با آدمایه کینه ای شوخی نکنیم

از شوخی که بگذریم عباس اصلا بچه کینه ای نیست فوق العاده با محبته از اون دوستانی که من از مصاحبت باهاش خیلی لذت می برم چند وقتی وبلاگ مارو هم
می خونه ولی از اونجایی که خیلی خجالتی حتی یه کامنت هم روش نمیشه بذاره
عباس جان باز هم بابت گل زیبایی که فرستاده بودی ممنونم

وحید 11/6/84

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

کشف یک انقلابی بزرگ در اعماق آمازون

به قول علی سجادی که البته مدتهاست خبری ازش نیست:" یک خبر داغ"! داغ داغ داغ مثل نون بربری که ایکی ثانیه پیش از تنور درآمده و بخارش صورتتون را در یک صبح سرد زمستانی گرم می کنه { راستش خودم هم متوجه نشدم چی چی گفتم} شرمنده من آنقدر هول شده ام که زبانم، یعنی کیبوردم دچار لکنت شده. نمی دونم چه طوری خبر کشف یک کاندیدای عالی برای پست وزارت اطلاعات را به شما بدهم. به نظر من هرچه زودتر"اردشیر زاهدی"، انقلابی ترین ایرانی خارج از کشور به دلیل افشاگری های تکان دهنده اش درباره کودتای بیست و هشت مرداد باید با تجلیل فراوان و درخور و شایسته یک طرفدار و مروج تفکر انقلابی به ایران بازگردانده شود. به نظرم دولت مهرورزی بیشترین بهره را از ایشان خواهد برد. حالا اگر پست وزارت نشد به عنوان مشاور هم ایشان مفید خواهند بود. خلاصه از ما گفتن بود

سعید

تبریک


وحید جان تولدت مبارک رامتین

تلاقی دو جشن

دهم شهریور سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار به دنیا آمدن وحید برادر عزیزم را تبریک می گویم! آرزوی سلامتی و موفقیت و کامیابی برای تو، از راه بسیار دور اما با دلی بسیار نزدیک تولدت را تبریک گفته و من و آرش و نیلگون می بوسیمت. و اما تبریک دوم به دوست عزیزمان هادی و مریم به مناسبت جشن عروسی شان است. با آرزوی خوشبختی برای شما: پیوندتان مبارک

ناهید

ازبک

تا جایی که من یادم می یاد "ازبک" یک جور فحش است که در مورد آدمهای عقب مانده یا آدمی که متحجر است و به قولی به روز نیست یا عقاید عصر حجری دارد و یا نمی دونم یک چیزی توی این مایه هاست به کار می رود! شایدم من اشتباه می کنم اما از کلمه ازبک هم اینقدر در خاطرم مانده. همکاری دارم که اهل ازبکستان است و شوهرش اهل سمرقند. امروز این خبر را در بی بی سی دیدم که به نظرم جالب بود. وقتی به همکارم درباره آن گفتم عکس العمل او نیز برایم بسیار جالب بود. گفت می دونی این اسلام کریم اف به شدت تلاش می کنه که یک چهره متمدن از مردم ازبکستان نشان بدهد. چرا که به خاطر تشابه اسمی با افغانستان و پاکستان و تمام آنهایی که به استان ختم می شوند مردم دنیا یک جور دیگری درباره ما فکر می کنند. با خودم گفتم کاش ما هم یکی مثل اسلام کریم اف داشتیم که با اینکه اسمش اِند اسلامه ولی رفتارش متعادل و حساب شده است. راستی فراموش نکنید که اکثریت مردم این کشور مسلمان اند و مسلمانی شان بیشتر از ما به اسلام شباهت دارد. وقتی خبر را خواندید بد نیست نگاهی هم به عکس ها بیندازید. خالی از لطف نیست

سعید