کل نماهای صفحه

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

THE END

پایان مردی که حدود بیست و پنج سال بر اریکه قدرت تکیه داده بود و مست از باده غرور خود را جاودانه می پنداشت نمی دانم چرا اما ناراحتم کرد. سعی کردم به تمام آنهایی که تمام این سالها عزیزانشان را از دست دادند فکر کنم اما تنها جمله ای از عزیزی سختی کشیده به خاطرم آمد که بعد از شنیدن خبر ترور زندانبانش می گفت متاسف است که محاکمه شدنش را ندید و فکر می کرد که مرگ برای این طور آدمها در واقع لطف است و نه تنبیه. این طور آدمها را باید در حبس نگاه داشت تا اندکی از طعم تلخ آنچه که بر دیگران روا داشتند را تا زمانی که پایان عمرشان به طور طبیعی برسد، بچشند. به هر حال نظر شخصی من این است: اگر قرار بود صدام محاکمه شود چرا فقط یک پرونده از صدها پرونده آنچه که جنایات او می نامند بررسی و بر اساس آن اعدام شد؟ پرونده کشتار کردها و ... چه می شود؟ به نظرم این اعدام در روز عید قربان همانطوری که بسیاری معتقدند، از صدام چهره یک شهید راه وطن که به دست اشغالگران سرزمینش کشته شد ساخت نه جنایتکاری که به سزای اعمالش رسید

سعید

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

فلسطین

از میان تمام اخبار مربوط به سیاست در کانادا و یا نمی دونم اینکه آیا محصولات لبنی حاصل از گاوهای شبیه سازی شده خوب هستند یا نه و نمی دونم مرگ رئیس جمهور سابق آمریکا، جای تعجب نیست خبر مربوط به نوار غزه اول از همه نظرم را جلب می کند. در حالی که قهوه ام را کم کمک می خورم، نیم نگاهی هم به عابرانی که یقه های کاپشن هاشون را بالا داده اند دارم، مطلب را می خوانم. فلسطین فکر کنم که تنها کشوری است که ما در پایتخت ام القرای اسلام، یک میدان به نامش کرده ایم!! تا جایی که یادم هست تقریبا هر روز یک خبر از سرزمینهای اشغالی یا همون فلسطین یا نمی دونم اسرائیل و رژیم صهیونیستی توی اخبار بود و شاید هنوز هم هست. خوب پس جای تعجب نیست که من هم به عنوان فرزند اسلام و بزرگ شده در کشور سوپر اسلامی، به تیتر فلسطین حساسیت داشته باشم. اما نکته جالب در این مقاله این بود که رئیس یکی از بیمارستانها شکایت کرده بود که وقتی اسرائیل حمله می کند ما هزاران واحد خون دریافت می کنیم اما در حال حاضر بانک خون کاملا خالی است چرا که در درگیری های اخیر حماس و جنبش فتح، مردم خون نداده اند. این آقای دکتر اضافه کرده بود که فکر کنم که مردم از این جنگ مسخره داخلی خسته شده اند. یاد مطلبی می افتم که چند روز پیش درباره یکی از رهبران فتح خواندم که وقتی به ایشان اعتراض شد که چرا خانه ششصد هزار دلاری در نوار غزه خریده است ایشان با دلخوری تمام در مصاحبه ای گفت که خانه اش را ششصد هزار دلار نخریده بلکه فقط چهارصدهزار دلار بابت آن پول داده است. خوب این آدمیان سر به هوای چفیه به گردن اگر سرشان در حساب و کتاب باشد متوجه می شوند که چرا صلح به آرزویی محال می ماند. هر سه طرف دعوا یعنی فتح و حماس و اسرائیل هر کدام به نحوی از این دعوا نان می خورند پس باید ابله باشند که دنبال نقشه صلح بگردند. تنها چیزی که من هنوز متوجه نشده ام این است که در حالی که بخش بزرگی از ساکنان شریف سرزمین پارس حدود بیست و هشت ساعت در روز می دوند تا دخل و خرجشان را به هم برسانند چرا دولت شریف ما تعهد داده است که حقوق معوقه کارمندان فلسطینی را بدهد. بگذریم! توی این دنیای بزرگ بی در و پیکر خیلی چیزها هست که من متوجه نمی شوم! رفتار دولت خوش بو و رایحه هم روی همه آن چیزها. به قول بر و بچه های باحال: بابا بیییییییییییییییییییییییییی خیال

سعید

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

happy holidays

سعید عزیز به نکته ای اشاره کرده که منهم در اولین سال حضورم همواره درگیر آن بودم و آن این است که چرا در ایالت نیوجرسی-که همراه با نیویورک و ماساچوست از لیبرال ترین ایالتهای آمریکا به شمار می رود-مردم کمتر از واژه کریسمس استفاده می کنند و چه بسا مانند سعید در منطق خود این خود سانسوری را احمقانه می دانستم اما به مرور زمان دیدم که این مساله ریشه در سکولاریسمی دارد که مردم نیوجرسی آنرا بسیار محترم می دانند برخلاف تصوری که در ایران وجود دارد کریسمس یک جشن کاملا مذهبی است مردم به کلیسا می روند عبادت می کنند و از عیسی مسیح طلب مغفرت می کنند به همین دلیل است که همه ساله ایرانیان در این ایام به لاس وگاس می روند چون قاطبه مردم آمریکا که عموما مسیحی هستند و بیشتر مذهبی در ایام کریسمس قمار نمی کنند و الکل -منهای شراب- نمی نوشندبه همین دلیل ما ایرانیها به همراه آسیاییها لاس وگاس را قرق می کنیم و بزن و بکوب راه می اندازیم بگذریم منطقی که پشت این قضیه قرار دارد می گوید که یک کلیمی یا بودایی و هندو اساسا کسی به نام عیسی را قبول ندارد تا بخواهد تولدش را جشن بگیرد پس معنی ندارد که به او بگوییم کریسمس مبارک همانطوری که در ایران معنا ندارد که به هم وطن کرد یا بلوچمان نیمه شعبان را تبریک بگوییم به همین دلیل به همه می گوییم تعطیلات شادی داشته باشید مگر آنکه دو طرف آنقدر از یکدیگر شناخت داشته باشند که بدانند هر دو مسیحی هستند وصد البته هر کس بر اساس اعتقاداتش آن تعطیلات را به گونه ای که خودش می خواهد می گذراند هیچ منافاتی هم ندارد که من غیر مسیحی هم برای خانواده ام کادو بخرم و حتی منزلم را به مناسبت حلول سال نو چراغانی کنم تا باشد بهانه برای محبت و شادی و سرسبزی در این ایالت همواره تاکید بر این است که زندگی شخصی هر کس به خودش ربط دارد و هرگونه فعالیت مذهبی به شرطی که تحمیلی به دیگران نباشد آزاد است این راهم اضافه کنم کسانی که معمولا خیلی روی این واژه کریسمس تاکید دارند همان آدمهایی هستند که معتقدند هر کس عیسی را منجی خود نداند یکسر به جهنم می رود و گمراه مطلق است یک چیزی تو مایه های حزب اللهی های خودمون آخرین نکته ای که باید به آن اشاره کنم این است که هرچه در باره کریسمس محافظانه برخورد می شود در جشنهای ملی این قضیه عکس است و همواره سعی بر این است که همه در آن سهیم باشند و فارغ از اینکه در کجا به دنیا آمده اند همه خود را آمریکایی بدانند و هر جشن ملی را جشن خود به حساب بیاورند
برای تمامی دوستان این طرف آبی تعطیلات شادی را آرزو دارم
رامتین

جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

Merry Christmas

جنسی را که خریده می گذارم توی پلاستیک و رسیدش را هم می دهم دستش و میگم: " کریسمس مبارک". نگاهی می کنه و میگه: "تعطیلات مبارک". میگم من "کریسمس مبارک" را ترجیح می دهم. درحالی که نزدیک در رسیده میگه آخه اینجوری به کسی بر نمی خوره! میگم: ولی من هنوز همون "کریسمس مبارک" را ترجیح می دهم! می پرسه مسیحی هستی؟ میگم نه! مسلونم – بلا نسبت مسلمونها – در را باز کرده تا بره بیرون اما با شنیدن کلمه مسلمون بر میگرده. میگه مگه شما هم کریسمس را جشن می گیرید. میگم ما هرچی که جشن گرفتنی باشه را دوست داریم حتی کوانزا – سال نو چینی – می خنده و میگه بهت بر نمی خوره وقتی بهت میگن کریسمس مبارک؟ میگم فحش که نمی دهند!!! میگه آخه بعضی ها تا بهشان می گویی کریسمس مبارک می گویند ما کریسمس را جشن نمی گیریم. می گویم: از وقتی کریسمس با سیاست قاطی شد این مشکل بوجود آمد. سالهای سال اقوام مختلف در کانادا در کنار هم با صلح زندگی کرده اند و مشکلی هم نداشته اند تا آنکه بعضی از سیاستبازان سعی کردند از این نمد برای خودشان کلاهی درست کنند. جنگ بر سر درخت تعطیلات یا درخت کریسمس از همانجا شروع شد و ما هم مجبوریم به جای "کریسمس مبارک" به مردم بگیم "تعطیلات خوش بگذره". من از رو نمی رم و هنوزم به همه میگم کریسمس مبارک هر کی خوشش نیامد مشکل خودشه. اینکه بعد از سالهای سال جشن گرفتن، امروزه ما نمی توانیم اسم کریسمس را بیاوریم چون سیاستمدارها آن را دوست ندارند برای من قابل قبول نیست. می گم: راستی یک ماه پیش من و پسر چهارساله ام رفتیم و درخت کریسمس گرفتیم. تازه کجای کاری! پسرم هر روز ازمن می پرسه که چرا بیرون خانه را تزئین نکرده ایم؟ و من مجبورم هر روز توضیح بدم که وقت نداشته ام و حتما سال دیگر این کار را انجام می دهم. هنوز هم انگار یکجورایی نمی خواهد باور کند و با ناباوری می گوید "تعطیلات خوش بگذرد" و می رود بیرون و من در حالی که شانه هایم را می اندازم بالا توی دلم به هرچی سیاستمدار نون به نرخ روز خوره فحش می دهم که برای منافع شخصی شان با آگاهی تمام باعث بوجود آمدن تنفر بین مردم با باورهای مختلف می شوند

سعید

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

امروز یه سری به وبلاگ های مختلف زدم به طور طبیعی حجم بالای مطالب در مورد شب یلدا بود برای اینکه از این قافله عقب نیفتیم و خدای نکرده ننگ املی رو پیشونی وبلاگمون نچسبه چندتا از مطالب دوستان رو انتخاب کردم که امیدوارم تو این شب طولانی از خوندش لذت ببرید
از چله دیروز تا یلدای امروز مقاله تحقیقی مفصل در مورد شب یلدا
یلدا هم مدرن شده گپ کوتاه با دکتر نعمت الله فاضلی در مورد نگاه جوانان های امروزی به شب یلدا
یلدا , مبارک اینم یه نگاه رمانتیک در قالب شعر
یلدا در وبلاگستان سرگرمی وبلاگی در شب یلدا
شب یلدا !!!!من که نمی فهمم چرا بعضی ها هر چیزی رو می خوان به سیاست ربط بدن
تقارن ملکوتی بدون شرح
مطمئنا اغلب ایرانی ها در هر کجای دنیا خاطرات شیرینی رو در چنین شبی دارن اگه یه روز ازم سوال بشه بهترین خاطرت از شب یلدا چیه بدون درنگ شب یلدا ساله 77 تو ذهنم میاد شب تولد نیلگون عزیز
نیلگون جان تولد مبارک امیدوارم که همیشه در کنار مامان و بابا موفق و پیروز باشی می بوسمت
وحید 30/9/85

حلقه مفقوده داروین


یکشنبه گذشته هوا یازده درجه بالای صفر بود. از فرصت استفاده کردم و با پارسا و پریا – دختر یکی از دوستان خوبمون – رفتیم باغ وحش یا به قول پارسا: باگ بحش. چهار ساعتی گشت زدیم و پارسا و پریا کلی خوش گذراندند. یکی از جالبترین قسمتها سالن مالزی – یا شایدم اندونزی، درست یادم نیست – بود که به میمونی که در عکس میبینید برخوردیم. خیلی بامزه بود. دید که ما نشسته ایم و غذا می خوریم رفت و یک بطری خالی آورد و شروع کرد ادای ما را درآوردن. بچه ها کلی خندیدند. پارسا آنقدر هیجان زده شده بود که اصرار می کرد که باید برود داخل و با میمون بازی کند!! حدود نیم ساعتی را جلوی قفس میمونها خوش بودیم و رفتیم به دیدن باقی دوستان
سعید

سه‌شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۵

انتظار

حوالی همین حدود حوصله بود که ... اما تاریخ دقیقش یادم نیست، یعنی همیشه فقط حدود وحوالی آن را به خاطر می آورم. چشمهایم را می بندم. شب است و من خوابم نمی آید. این بار از خواهرم روز دقیقش را پرسیدم! او هم خاطره ای غبار آلود دارد. چهره اش را به خاطر نمی آورم. کورمال کورمال می روم و چراغ را روشن می کنم. چندتایی آلبوم دارم. . نمی دانم چرا! اما او نیست. چراغ را که خاموش می کنم آلبومها با هم نجوا می کنند و من پلکهایم را بر هم می گذارم. تلاش می کنم چهره اش را از پشت غبار زمان به یاد بیاورم. تلاشی بیهوده است. از ناتمامی اینهمه آواز چلچله در کوچه باغهای کودکی ام دلخورم. فقط ده ساله بودم – بغض امانم نمی دهد – یک روز سرد پاییزی، فرصت خدا نگهداری نداشتم که در مهی غلیظ گمش کردم. تقصیر خودم بود. گفته بود دستش را محکم بگیرم اما من سر به هوا دنبال ستاره بخت خود در آسمانها سیر می کردم که ناگهان دیدم که گمش کرده ام. ده ساله بودم. چند بار بلند بلند صدایش کردم. همهمه ای مبهم و دستهایی که به کمک دراز بودند اما من فقط نرمی دستان آشنای گمشده ام را می جویم. خسته ام. بر می گردم. پشت سرم مه نیست. چشمهایم را می بندم. از خودم دلخورم. آخر چطور گمش کردم؟ - گونه هایم خیس خیس اند – خانه مان پر است از پیراهن های سیاه و چهره های درهم. در اتاق را می بندم. چشمهایم را نیز هم. در خیالم می بینمش و می پرسم چرا؟ بی آنکه چیزی بگوید می رود. و من خوابم می آید. و در ده سالگی ام به خواب می روم. بیرون را که نگاه می کنم هوا آفتابی است. سراغ در می روم به امید دیدن نشانی از او مثلا کفشهایش اما چیزی پیدا نمی کنم. می خوابم و بیدار می شوم
بیست و پنج سال می گذرد و من همچنان ده ساله ام. هر روز که بیدار می شوم قبل از آنکه چشمهایم را باز کنم آرزو می کنم که این کابوس کهنه به پایان رسیده باشد و من از خوابی طولانی بیدار شوم. هنوز هم به امید آنکه اشکهایم را به گرمی نوازشگردستانش پاک می کند، گریه می کنم
بیست و پنج سال گذشت و من همچنان ده ساله مانده ام. سر همان کوچه که گمت کردم به انتظار نشسته ام. باور نداری؟ از تازه عابرانی که به میان مه آمده اند بپرس. نشانی کودکی ده ساله با شاخه رزی در دست را به تو خواهند داد. می دانم که مرا هنوز یادت هست
بیست و پنج سال گذشت و تو نیامدی اما باور کن اگر بیست و پنج سال دیگر هم طول بکشد من ده ساله می مانم به اعتماد آنکه بر می گردی و من و تو دست در دست هم به خانه می رویم
بابای خوبم! به قول "سیّد" از نو برایت می نویسم، حال همه ما خوب است اما تو باور مکن

سعید

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

*مینای شکسته

من یوسف راه تو ام
افتاده به چاه تو ام
ارزان مفروشم
پیش تو خموشم اگر
چون باده ی کهنه دگر
افتاده زجوشم
دستگاه پخش سی دی (ماشین) که امسال برای تولدم از روزبه و رضا کادو گرفتم یکی از بهترین کادوهام در چند سال اخیر بوده چرا که بالاخره از شر نوارهای بی کیفیت راحت شدم. هنوزم عاشق صدای مرضیه ام. البته معمولا تنهایی به سی دی هاش گوش می دهم. یادم نیست آخرین بار چند سال پیش بود که در جمع از آهنگهایش لذت بردم! مطمئن هستم که سالیانی دور بوده است. سالهاست که مخاطبی از جنس خاطرات خوب ندارم. سعی هم کرده ام که سلیقه ام را یک کمی تعدیل کنم و از "نمره بیست کلاسو نمی خوام" لذت ببرم اما افسوس که اینطور چیزا دست خودت نیست. از دوران دانشجویی یادم هست که جدای از آنکه دست پخت عالی مادر شاهین که همیشه برای ما که از خانه دور بودیم دلش می سوخت و غذا درست می کرد و دعوتمان می کرد خانه شان، جادوی صدای مرضیه و شجریان بود که ما را جذب کانون گرم خانواده حسینی می کرد. شاهین مجموعه نسبتا کاملی از هر دو خواننده محبوب من داشت و خدا می داند که چه روزها و ساعتهایی را با هم به سی دی های او گوش دادیم. این داستان ادامه داشت تا آنجا که شجریان تجدید فراش کرد و مرضیه رفت عراق و به مجاهدین خلق یا به قول برادر محمدی و بازجو مرتضوی: "گروهک منافقین" پیوست. بعد از آن وقتی می رفتیم پیش شاهین هنوز هم سفره های رنگین مملو از غذاهای خوشمزه بر پا بود اما آواز شجریان و مرضیه دیگر گوشت را نوازش نمی داد. خانواده حسینی به شدت از دست این دو هنرمند به خاطر کاری که کرده بودند دلگیر بودند. برای من هم قابل توجیه بود که آنها بت بزرگی در ذهنشان از این دو هنرمند بزرگ ساخته بودند که شکسته بود اما من بر این باور نبودم که شجریان عارف بزرگی بود که از باید از خطا مصون می ماند. او انسانی است مانند همه ما که صدای زیبایی دارد ومثل تمام آدمهایی که من دور و برم می بینم که با داشتن همسر، دائما با شخص دیگری هم رابطه دارند و آب هم از آب تکان نمی خورد می تواند خطا کند. یا مرضیه با تمام احترامی که برای هنرش قائل هستیم مثل ماست: غذا می خورد، میهمانی می رود، می خوابد و حمام می کند و چه باور کنید و چه باور نکنید مثل ما احتیاج به دستشویی هم دارد. خوب!! پس با این فلسفه من هنوز هم آنجایی که می گوید
با چهره و سیمای شکسته
با قامت و بالای شکسته
بر کوی تو رو کرده ام ای قبله مرانم
داری تو اگر حرمت دلهای شکسته
چشمهایم را می بندم و از نوازش نسیم صدایش بر آشفتگی مواج گیسوان خاطرات خوش لذت می برم و برایم مهم نیست که در خارج از دنیای موسیقی، شعار زنده باد و مرده بادش کدام سمت و سو را نشانه رفته است. به قول سهراب: "من هوای خودم را می نوشم". به نظر من همین حساسیتها باعث شده که دعوای خانوادگی شاملوها که همگی یادگار ازدواج اول او هستند با همسر دوم او آیدا که خمیرمایه احساسی او در بسیاری از عاشقانه هایش می باشد، علنی شده و ملت می گویند که وا اسلاما که حیا نیست و نمی دانم فلان شده است بهمان شده است. بله عزیز برادر! آیدا و سیروس شاملو جدای از آنکه یادگارهای یکی از بزرگترین شعرای تاریخ معاصر هستند، آدمیزادند و به دنبال منافع مالی خود هم!! حالا ما چه خوشمان بیاید چه نیاید. اینکه سیروس شاملو می گوید که او اصلا آنجوری که می گویند نبود و دو رو بود و .... هم از سر بی عقلی است. باور دارم که او دارد اقلا بخشی از واقعیت را می گوید اما آیا مطرح شدن این مسائل خصوصی نفعی هم برای کسی دارد؟ من که هنوز هم شاملو می خوانم و لذت می برم
مرا تو بی سببی نیستی
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني

کاری هم ندارم کهدر زندگی خصوصی اش چه جور آدمی بوده است
نام آلبومی از مرضیه*
سعید

جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

یک روز در تعمیرگاه

ساعت هشت پارسا را می رسونم مدرسه و برمی گردم و صبحانه می خورم و شال و کلاه می کنم سمت تعمیرگاه. حدود یک ماهی هست که باید لنت ترمز را عوض کنم و کیلومتر هم داد می زنه که وقت تعویض روغن رسیده. ساعت نه و نیم می رسم. می دونم که زوده آخه دیروز که زنگ زدم، واهه گفت حدود ده می رسم. رفتم یک چرخی توی یکی دو تا مغازه زدم و ساعت ده آمدم دم در تعمیرگاه. نه خیر خبری نیست. شماره اش را می گیرم. ظاهرا وقتی نیست تلفن هاش منتقل میشه روی تلفن دستی اش. میگه الان توی راه هستم دارم میام. می پرسه برادرم اونجا نیست؟ میگم نه! میگه خواهرشو ... !! وایسا الان میام. یک نیم ساعتی وایسادم و نیامد. حوصله ام سر رفت و راهم را کشیدم و رفتم. توی راه دیدم زنگ میزنه که رسیدم پس تو کجایی؟ برگشتم. سلام می کنم. میگه به به به ! کجایی بابا؟ میگم بد نیستم. ماشین را میبره بالای جک و چرخها را باز میکنه. برادرش هم میاد تو. ساعت یازده است. خوب تا اینجاش که ایرانی بازی بوده. ما ملت هرکجای دنیا باشیم ارزشهامون را حفظ می کنیم. یکی از این ارزشها هم وقت ناشناسی و وقت دیگران را هم به فلانمون حساب نکردن است. خوب ما ملت ویژه ای هستیم دیگه! نگاهی می اندازه و میگه بهم لنتها را باید عوض کنم دیسکها هم که جای تراشیدن ندارند. میگم باشه عوضش کن چون من وقت ندارم برگردم. یک تاکسی میاد تو. واهه هم ترمز و دیسک را تلفنی سفارش میده. راننده تاکسی که ظاهرا عرب است مشکل ماشینش را توضیح میده و واهه بهش قیمت میده دویست و هشتاد دلار. میگه برای یک تیکه پلاستیک زیاد نیست؟ شاکی میشه و میگه حبیبی! اگر بلدی چرا خودت نمی کنی. برو قطعه اش را بخر و خودت عوض کن. راننه مودبانه میگه کمتر نمیشه؟ جواب میشنوه: حبیبی! همینه که هست. با خودم میگم. اینم یکی دیگه از ایرانی گری های ما که احترام مشتری را تا جاییکه هر چی بگیم بگه چشم داریم!! ساعت یازده و بیست دقیقه است و قطعات آماده اند. واروژ – داداش خواهر ... واهه – هوس قهوه کرده. راننده تاکسی که میره آقایی به اسم امیر خان میاد تو. واروژ می پرسه پس قهوه کو؟ میگه الان میرم میگیرم. تا جایی که یادم میاد همیشه قهوه را مهمان مشتری هاشون بوده اند. یه جورایی به قهوه مفت خوردن عادت کرده اند. چیزی که امیر خان متوجه نیست اینه که قبل از آنکه سرش را برگرداند ماشینش بالای جک است. پس قهوه خریدن هم منتفی است. علی آقا میاد تو با شش تا لیوان قهوه. واروژ و واهه سیگاری روشن می کنند و هنوز کار را شروع نکرده به خودشان وقت استراحت می دهند. می روم تا بانک و بر می گردم. بیست دقیقه ای گذشته و هنوز مراسم قهوه خوران و سیگار کشان برپاست. ماشین های من و امیر خان هم لنگ درهوا. واهه مشغول ماشین من و واروژ مشغول ماشین امیر خان میشه. متوجه می شوند که لاستیکهایی که برای امیرخان گرفته اند یک شماره کوچیکه. تعمیرگاه به چند تا فحش خواهر و مادر به فروشنده لاستیک مزین میشه و کار من دوباره لنگ در هوا ول میشه و تلفن به این طرف و آن طرف که برای امیر خان لاستیک پیدا کنند. بالاخره لاستیک سفارش می دهند و امیرخان هم شروع می کنه یک سری جوک عهد قاجار تعریف کردن. من هم کلافه به ساعتم نگاه می کنم و منتظرم ببینم کی کار تمام میشه. البته کاری انجام نمیشه که تمام بشه. ساعت دوازده و ربع است. دوباره مراسم سیگار کشان شروع می شود و این وسط هم یکی دو نفر می آیند. هر بار کسی میاد، واهه میره ببینه مشکل چیه و کار ماشین من هم همین طوری ول میشه. آقایی از یک تویوتا پیاده میشه و همینکه واهه چشمش به آقاهه که در حال نزدیک شدن به مغازه است می افته چند باری زیر لب از خجالت مادر و خواهر طرف در میاد. من منتظرم که ببینم دعوای لفظی میشه یا بزن بزن که طرف می رسه جلوی تعمیرگاه. واهه جلوی چشمهای از حدقه در آمده من چنان حال و احوالی با طرف می کنه که نگو و نپرس. ازش می پرسه چی میل داره براش سفارش بده؟ طرف میگه هیچی ممنون! ساعت یک ربع به یک است. بالاخره ماشین من بعد از دو ساعت برای یک کاری که بیست دقیقه ای انجام میشه آماده است. دارم حساب و کتاب می کنم که آقایی غیر ایرانی وارد میشه. سراغ علی را می گیره. واهه خیلی جدی میگه رفته سلمونی. همه می خندند. طرف شاکی میشه و میگه پس من پولم را از کی بگیرم؟ میگه نمی دونم اما علی رفته سلمونی. همه می خندند و طرف نمی دونه چرا! یکی از مشتری ها که منتظر ماشین منه که بیاد بیرون تا اون بره تو و علی که صاحب مغازه صافکاری کناری است را نمی شناسد می پرسه چرا می خندید؟ و واروژ خوشحال از اینکه توانسته اند طرف را دست بیندازند میگه آخه علی کچله. قیافه یارو را تجسم کن وقتی علی را میبینه!! و باز هم می خنده. منم می زنم بیرون و میرم مغازه. از دست خودم شاکی ام. می بینم برای اینکه کمتر پول داده باشم سه ساعت از کارم را از دست داده ام به اضافه آنکه وقتی برمیگردم می بینم همکارم در نبود من حدود دو هزار دلار فروش داشته که درصدی از آن را روی چک اش به عنوان کمیسیون میگیره و من آن را به اضافه سه ساعت از دست داده ام. در حالی که یک تعمیرگاه درست و حسابی اگر رفته بودم اولا کارم سریعتر انجام میشد دوما ماشینم را می گذاشتم و مرا تا مترو هم میرساندند و عصری برمیگشتم آن را می گرفتم. در حالی که اینجا اگر نباشی معلوم نیست چه بلایی سر ماشینت بیاد. شب که داشتم می رفتم توی اتوبان میبینم که وقتی ترمز میزنم ماشین به شدت می لرزه. بهش تلفن میکنم. دیر شده. رقته خونه. صبح دوباره زنگ میزنم. واروژمیگه بیار ببینم چش شده! میگم من واقعا وقت ندارم. تلفن را قطع میکنم و از پدر ساناز خواهش می کنم داستان را برام حل کنه و با خودم عهد می کنم که دیگه پیش واهه و واروژ و ماروژ نرم. توی تعمیرگاه درست و حسابی اقلا دستم به یک جایی بنده. با این آقا که فقط پول نقد قبول می کنه و رسید هم نمیده کار کردن مشکل است

سعید