کل نماهای صفحه

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

این فرانسوی های بد
هیچ وقت به این فکر کردید که این فرانسوی ها این همه افتخار را از کجا آورده اند؟ اعضای تیم فوتبال فرانسه مثل زیدان، پاتریک ویرا، لیلیان تورام یا مهاجر آفریقایی اند یا نسل دوم مهاجرین آفریقا. خواننده محبوب فرانسوی ها یا شارل آزناوور مهاجر ارمنی تبار است یا خالد الجزایری تبار یا جانی هالیدی آمریکایی تبار یا ژاک برل بلژیکی، نقاش های شان مثل پابلو پیکاسو و سالوادور دالی و ونسان ون گوک یا اسپانیایی هستند یا هلندی، نویسندگان بزرگی که امروز در فرانسه زندگی می کنند یا به عنوان نویسندگان بزرگ تاریخ فرانسه شناخته می شوند مثل لوئی آراگون یا میلان کوندرا یا فرانتس کافکا یا آلبرکامو یا مهاجر اسپانیایی هستند، یا مهاجر اروپای شرقی و روسیه یا مهاجر آفریقایی تبار، بازیگر سینمای شان مثل ایومونتان ایتالیایی است. فیلمسازانی که در فرانسه فیلم می سازند، اکثرا مهاجر بقیه کشورهای اروپا هستند. فرانسه نفت ندارد و درآمد این کشور از توریسم است. توریست ها به فرانسه می روند که در موزه های پاریس آثار هنرمندان بزرگ کشورهای دیگر جهان را ببینند. البته وزیر کشور فرانسه که ضدخارجی ترین سیاستمدار امروز فرانسه است، فقط یک نسل از مهاجرت خانواده اش از مجارستان می گذرد. اما این ها مهم نیست، مهم این است که خانه ابوالحسن بنی صدر از سال هزار و سشضد و شصت به بعد در ورسای تحت شرایط خانه یک رئیس جمهور اداره می شود، چون بر اساس یک قانون فرانسوی، وقتی یک رئیس جمهور به این کشور پناهنده می شود، فرانسوی ها موظفند تا آخر عمر از وی مانند یک رئیس جمهور پذیرایی کنند. فرانسوی ها هم به ماری آنتوانت اتریشی تبار افتخار می کنند، هم به ناپلئون افتخار می کنند که سلطنت را از بین برد، هم به دانشجویان انقلابی که در هزار و نهصد و شصت و هشت باعث سقوط دولت دوگل شدند، هم به ژنرال دوگل

ما ایرانی های خوب
هیچ وقت به این فکر کردید که ما ایرانی ها چرا همه افتخارات مان مال دیگران است؟ اعضای تیم فوتبال مان در تیم های خوب اروپایی بازی می کنند و اگر یک بار در یک جام جهانی اشتباه کنند، با آنها چنان رفتار می کنیم که دل شان نخواهد تا مدتی پای شان را به وطن بگذارند. خوانندگان محبوب مان اعم از پاپ و سنتی و غیره یا در آمریکا هستند یا در اروپا هستند یا برای برگزاری کنسرت باید بروند به پاریس و لندن و اگر در تهران کنسرت بدهند آنها را کتک می زنیم. فیلمسازان بزرگ مان یا بکلی در فرنگ زندگی می کنند یا برای نمایش فیلم شان باید بروند به جشنواره های فرانسه و انگلیس و آلمان. عکاسان معروف مان یا رضا دقتی و عباس عطار و آلفرد یعقوب زاده فرانسوی شده اند یا آنها که می مانند در وطن، عکس های شان را باید برای چاپ بفرستند به نشریات فرانسوی. نویسندگان و شاعران مان یا باید بروند به فرنگ و در آنجا دق کنند، یا در وطن دق کنند و کارشان چاپ نشود، یا اصلا بشوند آمریکایی و فرانسوی. دانشمندان مان یا دو نسل است که دانشمندان بزرگ آمریکایی هستند یا تازه به آمریکا رفته اند تا دانشمندان بزرگ آمریکا بشوند. ثروتمندان مان سرمایه های شان را برداشته اند و رفته اند به کشورهای دیگر و در عوض ما فقرای کشورهای دیگر را به عنوان مسلمین جدیدالاسلام به ایران وارد کرده ایم. ما توریست نداریم و درآمد اصلی کشور ما از نفت است، ما این نفت را تبدیل می کنیم به قدرت تا جلوی پیشرفت ایرانیانی که می خواهند ایران را بسازند بگیریم. ما ایرانیان به حکومت قاجار افتخار نمی کنیم، چون فاسد بودند، به انقلابیون مشروطه افتخار نمی کنیم، چون غرب زده بودند، به رضا شاه و محمدرضا پهلوی افتخار نمی کنیم، چون دیکتاتور بوند، به انقلابی هم که علیه دیکتاتوری کردیم افتخار نمی کنیم، چون رهبران انقلاب خیانت کردند، به اصلاحات هم افتخار نمی کنیم چون رهبران اصلاحات هم خیانت کردند. همه اینها را بگذارید کنار، مهم این است که خانه خاتمی رئیس جمهور سابق که اگر به فرانسه رفته بود و همین جوری در آنجا زندگی می کرد، در شرایط یک رئیس جمهور زندگی می کرد، به دستور رئیس جمهور جدید تخلیه شده است

ابراهیم نبوی – روز آنلاین

سعید

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵

انعطاف پذیر باش تا نشکنی!

انعطاف پذیر باش تا نشکنی.
خم شو تا قد راست کنی
خالی باش تا برای پر شدن جا داشته باشی.
خراب باش تا مرمت شوی.
ثروت بیندوز تا به دردسر دچار شوی.


خردمندی که این را بداند و به کار بندد
برای دیگران نمونه میشود و سرمشق
بی خود نمایی نمایان خواهد بود
و بی ادعا جلوه گر.
بی نشان از قدرت ؛ با نفوذ است
و بی غرور و ادعا از دیگران ممتاز.
چون با کسی به رقابت نمی خیزد
کسی را با او سر رقابت نیست
چه درست است این پند کهن که گفته اند
انعطاف پذیر باش تا نشکنی.
مطلبی از مجله روانشناسی جامعه
ناهید 4 تیر 1385

گزارش تصو یری/ کشف مشروبات الکلی در استان خوزستان































وقتی چشمم به قوطی خالی آبجو افتاد از خودم پرسیدم که ماجرای آن قوطی خالی آبچو چیست؟ با دیدن عکس دوم ودیدن لبخند بر لب جناب سرهنگ ماجرا دستم آمد خدا وکیلی این عکس من را بیشتر به یاد تبلیغات مشروبات الکلی انداخت تنبیهات خصوصا که برای اولین بار پلیس ایران را هم لبخند به لب دیدم رامتین

شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۵

باسپاس و درودبه تمامي دوستاني كه با ابراز لطف دروبلاگ،اس ام اس،تلفني وحضوري مرا وامدار محبتهاي بيدريغ خويش كرده اند.براي همگي آرزوي تندرستي،بهروزي ميكنم.هادي

جمعه، تیر ۰۲، ۱۳۸۵



Happy Birthday Hadi
این آخرین عکسی که من از هادی در دوران مجردی ازش گرفتم
عید سال 84 جواهرده - رامسر
وحید 2/4/85

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵

South Beach Diet

چهار ماه پیش یک روز به دلیل اینکه حالم خوب نبود رفتم دکتر و بهش گفتم که به نظرم فشار خونم بالاست، یک نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و مطمئنم که توی دلش گفت از کی تا حالا دکتر شدی و ما خبر نداشتیم. گفت بعید می دونم که فشارت بالا باشه اما چون تا اینجا آمدی بگذار ببینم. همینکه کارش تمام شد اخم کرد و گفت که از فشار خونت خوشم نمی یاد!! مرحله بعدی رفتن روی ترازو بود! برای اینکه بهانه ای نداشته باشم گفت همه لباسهایت را دربیار! و وقتی که دید چشمهام گرد شد خندید و گفت که مجبور نیستی لباس زیرت را دربیاری! وقتی وزنم کرد گفت معلوم هست چکار می کنی؟ وزنت زیاده! وزنت را کم کن و غذای سالم تر بخور و به این ترتیب فشار خونت را کنترل کن چون من یکی از حالا زیر بار قرص فشار خون تجویز کردن نمی رم. گفتم چشم! و از آن موقع دو ماه و نیم گذشت تا اینکه دیدم نمی شه و این فشار خون لعنتی بد جوری داره اذیت می کنه. با راهنمایی یکی از همکارهام رژیم غذایی سواحل جنوبی* را شروع کردم و در عرض شش هفته امروز که خودم را وزن کردم دیدم که از هشتاد و یک کیلو رسیده ام به هفتاد و دو کیلو که بد نیست. البته به نظر دکترم باید خودم را در مرز هفتاد کیلو نگه دارم پس هنوز یک کم دیگه جا دارم که وزن کم کنم. از مزایای این رژیم یکی هم این است که شما نه تنها از شرّ تمام غذاهای چاق کننده راحت می شوید بلکه متوجه می شوید که چیزهای عجیب غریب فراوانی وجود دارند که اگر چه به خوشمزگی برادر و خواهرهای هم خانواده شان نیستند اما بد مزه هم نیستند. یکی از این مواد برنج قهوه ای** است. من نمی دانم که چرا این برنج مثل آدمهای دو رگه، قهوه ای است اما می دونم که مثل نان سنگک که از آرد گندم با سبوس تهیه شده است راحت تر از نوع سفید آن هضم می شود. البته برای من که در مجموع سالی دو تا سه بار بیشتر برنج نمی خورم داستان خیلی هم مهم نیست اما حالاهمان دو سه بار را هم سعی میکنم که غذای سالم بخورم. راستی الان یک داستانی یادم آمد که بد نیست شما هم بدانید. سالها پیش عمو و یکی از پسر عمه های من که هر دو کم مو بودند و همان یک کم مویی هم که داشتند هم در حال ریزش بود از کسی شنیدند که جوشانده سبوس برنج برای جلوگیری از ریزش مو خوب است. دوتایی باهم رفتند شمال و سراغ یک گونی سبوس را از کشاورزان محلی گرفتند. یکی از کشاورزها که قبول کرده بود یک گونی سبوس بهشون بفروشه سریش شده بود که شما شهری ها سبوس برا چیتونه؟ عمو و پسر عمه جان اولش از جواب دادن طفره رفته بودند اما آن آقای کشاورزهم ظاهرا سریش تر از این حرفها بوده فروش را منوط می کند به دانستن داستان. خوب اونها هم که چاره نداشته اند می گویند که می خواهند جوشانده آن را بخورند!! پسر عمه ام می گفت که همینکه این حرف از دهن ما در آمد مثل این بود که شما این آقا را به برق سه فاز ششصد آمپر وصل کردید. گفت آقا شما مگه عقل ندارید این کارا چیه می کنید؟ ما سبوس را می ریزیم جلوی گاو!! خلاصه از ایشان اصرار و از اوشان انکار بالاخره یگ گونی سبوس بهشان می فروشد و می گوید از من گفتن بود بعدا نگویید نگفتی! حالا چرا من یاد این داستان افتادم؟ دلیلش این بود که وقتی رفتم برنج قهوه ای بخرم دیدم یک نوع برنج هم می فروشند که سبوس و مبوس و خلاصه همه چیزش همراهش است. پس بنا بر این فکر کنم که این روزها به این نتیجه رسیده اند که سبوس برنج را فقط گاوها نباید بخورند و آدمها هم می توانند از آن نفع ببرند. به هر حال این رژیم غذایی جدای آنکه روش زندگی من را عوض کرد – البته در زمینه خوردن – بلکه با یکسری خوردنی های عجیب و غریب و نه چندان بد مزه هم آشنا شدم که قبلا عمرا به آنها لب نمی زدم. تنها چیزی که این وسط گهگاهی هوس می کنم نان است. البته یک جور نان پیدا کرده ام که علاوه بر سبوس فکر کنم که ساقه و ماقه و تمام علف های دور و بر گندم هم قاطی اش آسیاب شده است که بد نیست اما ساناز معتقد است که مزه کپک می دهد!! به هر حال این روزها بعد از هر وعده غذا حس خوبی دارم و سنگین نیستم و از خودم بدم نمی یاد

سعید

South Beach Diet*

Brown Rice**
ماجرای خوانندگی
شهاب برام فرستاده بود امیدوارم خوشتون بیاد
وحید 30/3/85

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۵

رده بندی

امروز رده بندی در گروه چهار به شرح زیر اعلام شد
پرتقال
مکزیک
آنگولا
منگولا
سعید

چه جلب


من که نفهمیدم این بازیکن تیم ملی غنا چرا پس از هر گل پرچم اسراییل را از تنبان خویش بیرون می کشید؟ رامتین

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵

فوتبال نصفه نیمه

آقا به نظر من یک عده ای یک طومار امضا کنند بفرستند پیش پر نفوذترین مرجع شیعه و درخواست کنند که ایشان فتوا دهند که شیعیان از این به بعد فقط مجاز هستند که یک نیمه نود دقیقه ای فوتبال بازی کنند و شکستن بازی به دو نیمه چهل و پنج دقیقه ای حرام و در حکم محاربه با امام زمان است. فکر کنم اینطوری یه چیزی بشیم

سعید

جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۵

هفتاد و دو ملت

یه مطلب رو سعید چند وقت پیش نوشت به اسم جنگ هفتاد دو ملت منو یاد داستان اون چهارتا فقیری که یه پولی بهشون می رسه وفکر می کنن چی بخرن بخورن انداخت هر کدومشون به زبان خودشون پیشنهاد انگور رو می دادن آخرش دعواشون میشه یه عاقلی بدادشون میرسه و میگه بی خودی دعوا نکنین شما چهارتاتون دنبال یه چیز هستین

این متن پایینی رو از کتاب قرار دادهای اجتماعی ژان ژاک روسو انتخاب کردم فصل هشتم کتاب در باره جایگاه مذهبه فهم بقیه فصول کتاب قدری مشکله ولی این فصلش خیلی جالبه در هر صورت سعید جان فکر کنم این کتاب تو کتابخونه ایرانی تورنتو پیدا بشه با توجه به علاقه ای که به این موضوعات داری خوندنش فکر کنم برات جذاب باشه

ازهمین مسئله که هر جامعه سیاسی خدایی را در راس خود قرار می داد بر می آید که به تعداد جوامع خدا وجود داشت دو ملت بیگانه نسبت به یکدیگر, و تقریبا همیشه دشمن هم ,مدت زمان درازی نمی توانستند ارباب واحدی را بپذیرند دو ارتشی که با هم می جنگیدند نمی توانستند از فرمانده واحدی اطاعت کنند گوناگونی و جدایی ملت ها از هم سبب پیدایش چند خدایی شد; نتیجه قهری آن تعصب دینی و فقدان مدارا در تمام امور بود:در زیر خواهیم دید که این دو از یک سرچشمه آب می خورند
بوالهوسی یونانی ها در انتخاب خدایان ملت های وحشی به عنوان خدایان خود از آن جا ناشی می شد که آنها خودشان را ارباب طبیعی این ملت ها فرض می کردند اما آن چه در حال حاضر دانش خنده داری به نظر می آید کوشش بعضی از دانشمندان در پی بردن به هویت خدایان ملت های مختلف است و اعلام این مطلب که مولوک کنعانیان, ساتورن رومی ها و کرونوس یونانی ها نام های خدای واحدی اند هم چنان که بعل فنیقی ها, زئوس یو نانی ها و ژوپیتر رومی ها نام خدای واحدی بودند یعنی بین این موجودات موهوم خالق ذهن با نام های گوناگون وجه اشتراکی وجود داشت


وحید 26/3/85

تب فوتبال

از آنجاییکه این روزها همه ملت دنیا منجمله دست اندرکاران این وبلاگ همگی دچار تب فوتبال هستند و از آنجاییکه بنده در تمام این مدت فقط یک بازی تماشا کرده ام و از دیدن همان یک بازی (ایران - مکزیک) به شدت از دست خودم دلخورم! و ازآنچاییکه تفسیر فوتبال هم نمی دانم بنابر این بنده هم تا اطلاع ثانوی قاعدتا باید خفه بشم و شلوغ نکنم بگذارم که دوستان فوتبالشون را تماشا کنند اما از آنجاییکه من آدم پر حرفی هستم و برای من سکوت به منزله مرگ است لینک یک مطلب جالب را برایتان همین پایین مایینها می گذارم که هم فوتبالیه هم خنده دار

سعید

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۵

پیشرفت

برای بازیهای جام حهانی یک هفته مرخصی گرفته ام و امروز هم رامین و خانومش را دعوت کرده بودیم تا بازی را به اتفاق نگاه کنیم قبل از بازی هم به تمامی اعضای خانواده تذکر دادم که با این که مکزیک به هلند و فرانسه می بازد اما مااز پس مکزیک بر نمیاییم دلیلش هم بدیهی است چون ما فرانسه و هلند نیستیم هرچند که ته دلم امید به معجزه داشتم اما متاسفانه علی رغم اینکه نیمه اول فراتر ار انتظار ظاهر شدیم نتوانستیم بازی خوبمان را با نتیجه ای در خور به پایان برسانیم در مجموع میتوان گفت که کلاس فوتبالمان نسبت به جام جهانی فرانسه پیشرفت کرده است اما نمی دانم این ورزشی نویسانمان کی قرار است پیشرفت کنند زیرا تمامی روزنامه ها و وبلاگهایی که دیدم به نوعی شکست را بر گردن علی دائی انداخته اند و من به رغم انتقاداتی که به دایی دارم معتقدم که بازی کم نقصی را به نمایش گذاشت کی قرار است که بفهمیم مقصر شخص نیست بلکه سیستم فوتبال ما نیاز به اصلاح دارد و مربی تیم ملی نباید اصول فوتبال پایه را آموزش بدهد و اینکه چرا کسی نگفت که مشابه این گل را در مقابل عراق و کره هم خورده بودیم القصه در پایان نوشته دوستم صفا را برایتان نقل می کنم که بازی را را با نگاهی متفاوت دیده است که در نوع خود جالب و صد البته غم انگیز است
حتما ديگه همگی تا الان کلی تفسير خونديد و شنيديد. از حق نگذريم که خوب بازی کرديم. فوتبالمون رشد کرده حسابی. اشتباه ميرزاپور روی گل دوم بارز بود (همونطوری که قبلا پيش بينی کرده بودم که تيم ما خوبه اما ضعف دروازه بانی داريم) اما به هر حال دروازه بانی بهتر از ايشون نداشتيم و اول و آخر بايد از ميزراپور استفاده می کرديم. به نظر من هيچ ايرادی به هيچکس وارد نيست. نه علی دايی نه مربی و نه ميزراپور. بازی فوتبال همينه. اگر همين فوتبال امروز رو با فوتبال سالهای پيش مقايسه کنيم متوجه ميشيم که بسيار بسيار پيشرفت کرديم. ببينيم کجا و در چه رده ای داريم بازی می کنيم و انتظار زياد نداشته باشيم. بيشتر بايد روی تحکيم روحيه کار کنيم که بازيکنان در شرايط سخت و بحرانی بتونند خودشونو کنترل کنند و بازی رو وا ندند. تفاوت بازی نيمه اول با بازی نيمه دوم تيممون رو بارها در بازی های ملی مون ديده ام. به برانکو ربطی نداره (همونطور که خودش هم از اين تفاوت تعجب کرده و اينو توی مصاحبه اش بعد از بازی گفته که با اين جال که در بين دو نيمه به بازيکنان گوشزد کردم که نيمه دوم بايد با تمام انرژی بازی کنند و aggressive باشند اما اينطور نبودند) اينها همه اش کار روانيه که بايد روش کار بشه که تيم نيمه دوم رو با انرژی بيشتری کار کنه نه اينکه اينطور فاحش افت بازی داشته باشه. اما من يه کمی مسايل بيرون بازی آزارم داد تا خود بازی. چرا بايد برای هر سه گل مکزيک دوربين بصورت زنده مکزيکوسيتی رو نشون بده که مردم دارند خوشحالی می کنند اما يک دوربين توی تهران يا توی اروپا يا آمريکا اين همه ايرانی مشتاق رو که پای گيرنده ها دارند بازی رو نگاه می کنند روی گل ايران نشون ندند. حتی تماشاچی های ايران در ورزشگاه هم ماست مالی شد. بدجوری در انزوا هستيم به خدا...
رامتین

شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۵

جنگ هفتاد و دو ملت

بازم که تو خودتی -
گهگاهم را بجوی و تحمل کن -
... شاعر که می شوی -
به دنیا که آمدی در گوش راستت اذان می خوانند -
خوب -
بزرگتر که می شوی بی خیال سمت و سوی قبله به تقلید پدر یا مادر سجده می کنی -
خوب -
زنجیر می خری و در دسته مسجد محله آن آخرای صفی که به ترتیب قد است احساس می کنی که بزرگ شده ای
خوب -
کمی که بزرگتر می شوی ظهر عاشورا به جای پلوی امام حسین، قرمه سبزی که مامان رفیقت درست کرده را دو لپی می خوری و کریستی برگ گوش میدی
خوب -
سالها می گذرد و از بخت خوب یا بد نمی دانم اما گذرت به ینگه دنیا می رسد و می بینی که جهود و مسیحی و بودایی آنجورایی هم که فکر می کردی در خسران نیستند
چی چی می خوای بگی؟ -
چه عجب نگفتی خوب -
خوب -
حالا شد! چند کتاب می خوانی و به چالش می کشانندت -
آها -
: هیچی ! فقط آخرش به یقین می رسی که -
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

سعید

عشقولانه علمایی

سعید

کمی از اینجا و از آنجا اما نه از همه جا

پيرمرد افغاني در غم همسرش سنگ مي‌خورد
بدون شرح

نه جناب «مار» به دختر عاشق‌پيشه هندي
مطلب را تا آخر بخوانید! جمله آخر از تیتر هم جالب تر است

پوتين خواستار عضويت دائم در کنفرانس اسلامي
نامه را بوش گرفت پوتین برای اینکه عقب نیفته زودتر از بوش به اسلام مشرف شد

درگیری لفظی رایس و لاوروف بر سر ایران
چرا خانم رایس اینقدر کینه ایران و ایرانی را دارد؟ روی لینک پایین کلیک کنید

روابط عاشقانه رايس را افشا مي‌كنم
جالبه ! نه؟

سعید

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۵

عادتها و تغییرات


امروز در هنگام برگشتن از کار داشتم به رادیو محلی نیوجرسی گوش می دادم که همانند هزاران هزار شغل دیگر در این ایالت به وسیله ایتالیاییها اداره می شود و دست بر قضا موضوع بحت در رابطه با تاپیکهای پیتزا بود و اینکه مردم در نقاط مختلف دنیا چه موادی را به پیتزا اضافه کرده اند مثلا در هاوایی روی پیتزا آناناس می ریزند که به پیتزای هاوایی مشهور است و در سراسر آمریکای شمالی یافت می شود و یا هندیها روی پیتزا فلفل هالوپینو می ریزن اما شاید باور نکنید که عجیب ترین تماس مربوط به شنونده ای بود که گفت دوستی ایرانی دارد که پیتزا را با کچاب می خورد و جالب تر که این آقایون ایتالیایی مدت پانزده دقیقه سر این موضوع بحث می کردند که چطور میشود روی پیتزا کچاب گوجه فرنگی ریخت برای من جالب بود که چطور یک فرهنگ و یا غذا پس از انتقال به محیطی تازه آنقدر تغییر می کند که حتی دیگر برای صاحبانش هم قابل شناسایی نیست دست آخر برای دوستانی که می خواهند دلیل تعجب ایتایلییها را بدانند باید ذکر کنم که در ایتالیا و به طبع آن نیوجرسی بر روی هر پیتزا لایه ظخیم و رب مانندی مخلوط از سس گوجه فرنگی سیر و ریحان میریزند و به همین دلیل پیتزایشان اصولا خشک نمی شود تا نیازی به کچاب داشته باشد و ابعاد پیتزا هم معمولا به بزرگی یک سینی چها نفره است.
رامتین

باک خالی

فکر کنم که قبلا هم اشاره کرده ام که قیمت بنزین در کانادا مثل قیمت های بازار بورس دائما بالا و پایین می شود. البته بعد از مدتی متوجه نکاتی می شوید از قبیل اینکه مثلا آخر هفته ها بنزین ارزان تر از وسط هفته است و یا اینکه آخر شب معمولا قیمت ها بهتر از طول روز است. البته مانند علم شیمی که برای صد تا عنصر یک قانون وجود دارد که در مورد هفتاد تای آنها صدق نمی کند چرا که استثنا هستند این قانون قیمت بنزین هم استثنا دارد. من طوری تنظیم کرده ام که معمولا آخر هفته ها بنزین می زنم که در بیشتر موارد قیمت اقلا ده سنت برای هر لیتر ارزانتر است. این داستان دیروز عملی نشد و من در کمال تعجب دیدم که بنزین اقلا پانزده سنت در هر لیتر گرانتر از جمعه است. متوجه شدم که طبعا قیمت نفت بالا رفته است که تاثیری اینچنینی بر قیمت بنزین گذاشته اما دلیل بالا رفتن قیمت بنزین را نمی دانستم تا اینکه در اخبار خواندم که رهبر معظم جمهوری اسلامی تهدید به بستن تنگه هرمز کرده اند و همین قیمت نفت را تغییر داده است. خوب من که نمی توانم تاثیری در سیاست خارجی ایران داشته باشم بنابراین باید استراتژی ام را عوض کنم و باک ماشینم را پنجشنبه ها قبل از برگذاری نماز جمعه پر کنم

سعید

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۵

محاق

به نو کردن ماه
بربام شدم
با عقیق و سبز و آینه
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند

ماه
برنیامد

شاملو

وحید 15/3/85

یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

سهراب>> شاعری که فقط در یک ثانیه زندگی کرد>>

سهراب شاعری است که از مرگ نمی ترسد بر خلاف همه انسان ها چهره اش را زنگار گرفته و کریه نمی بیند حتی با فوت کردن می خواهد خاک نشسته بر چهره طلایی اش را بزداید
و نترسیم از مرگ ...
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
وهمه می دانیم
ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

راستی او به کجا می رسد که این گونه رودرروی مرگ و زندگی می ایستد؟
بر پامانده ای از سوال و جواب که زندگی را این همه پر از تنهایی می بیند
تنهایی با شکوهی که همه اورابه جنونی از خیالات حل نشدنی تبدیل کرده است مرگ در برابرنشسته که سهراب دست بر کاکلش می کشد و نوازش می دهد انگار مرگ کودکی است که به او پناه آورده است و گریه می کند و سهراب به پاک کردن اشک هایش مشغول است سهراب و مرگ در یکدیگر حل می شوند تا آنجایی که با هم ریحان می چینند و می نوشند تا سور سفره شان از نان و پنیر و سبزی خالی نباشد یاد بودا می افتم هیچ کس نمی داند مرگ چه می تواند باشد مرگ شاید زیباتر از زندگی است کسی هنوز ماهیت آن را نفهمیده است ... و چنین زیبایی را سهراب می بیند مگر در <<ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید>> و اینچنین نگاهی باعث می آید که شاعر با مدالی که بر سینه اش زده از <<فراز>>همیشه و <<سقوط>> هرگز ! گره خوردن دوستی ها در یکدیگر و ریه های لذت مملو از اکسیژن مرگ
سهراب در دو چیز همیشه افسون است ((تنهایی و مرگ ))زندگی را در مرگ نفس می کشد در حال خفه شدن به حداقل کاری که دست می زند پرده ها را به یکسو می کشد حالا که تنهایی او را رها نمی کند و به این خاطر تا احساسش به هوایی تازه زنده شود سعی در آن دارد که تنهایی اش نمیرد! ((تنهایی)) یعنی سهراب و ((سهراب)) یعنی تنهایی و دویدن در پی آواز حقیقت که هیچ کدامشان به آن نمی رسند

مهدی اخوان لنگرودی

وحید 14/3/85

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۵

اوقاتت که تلخ باشه خوب تلخ هم می نویسی! شاید بهتر باشه که همان سرت شلوغ باشه که اصلا ننویسی. آخر دلت می خواهد که بنویسی اما ... یادت نره که بعضی ها هزار و یک دلیل برای انجام ندادن کاری دارند و متوجه نیستند که تنها یک دلیل برای انجام دادن کاری کافیست. چند روز پیش یادم نیست کجا بود که این جمله را دیدم. چرا تلخم؟ چون ... بگذریم! این روزها کی فکرش مشغول نیست. اصلا دلم تنگ شده! برای اون روزهای بی خیال نشستن زیر سایه درخت چنار توی کوچه بن بست شماره شش! بازی هفت سنگ با بچه ها! نمی دونم اصلا تقصیر این باران لعنتی است که از صبح تا حالا یک ریز داره می باره! هوای بارانی کلافه ام می کنه. عاشق بارانم اما نمی تونم غم خاکستری اش را ندیده بگیرم. به هر حال اون وقتها که کوچکتر بودم همیشه دلم می خواست که زودتر بزرگ بشم و برام عجیب بود وقتی بزرگتر ها می گفتند که روزی حسرت این روزهای بی خیالی و بی مسئولیتی را خواهی خورد. "اینها برای خودشان یه چیزی می گویند نباید زیاد بهش توجه کنم!". اما این روزها احساس می کنم که باید ... اما چکار می کردم؟ زمان را متوقف می کردم؟ در بیست سالگی خودکشی می کردم؟ روند زندگی همین است که هست فقط باید سوار سمند باد پای لحظه ها شد و به قول قدیمی تر ها دم را غنیمت شمرد! حالا اینکه من می تونم این کار را بکنم یا نه خود داستانی است که باید صبر کرد و دید

سعید

امروز شنبه و هوا بارانی است

امروز شنبه است. ابری خاکستری با ترنم بارانی بهاری مهمان شهر ماست. میروم که ساناز و پارسا را برسونم و برم سر کار که وسط های راه ساناز میگه:" امروز در ایران روز تعطیله!". بی حوصله می پرسم چرا؟ میگه چهاردهم پانزدهم خرداده! برای من که تقویم ایرونی ندارم حساب و کتاب این داستان ها یک کمی مشکله اما معمولا ساناز کمک می کنه از آنها بی خبر نباشم. هر سال حوالی همین حدود حوصله است که دلتنگ می شوم. دوران دانشجویی چند تا رفیق "کرد" داشتم که دائما ورد زبانشان "گلشیری" بود. همه اش از"شازده احتجاب" صحبت می کردند. برای من که عاشق داستان و رمان و این چیزها بودم و هستم جالب بود که بدانم کیست و سبکش چیست و ... اما کتابهایش اکسیر بودند و نایافتنی. گذشت و گذشت تا من با ساناز نامزد کردم و یک روز که خانه شون بودم شنیدم که دختر دائی ساناز با شوهرش دارن می آیند آنجا! خوب طبیعتا من نباید زیاد هیجان زده می شدم اما داستان اینطور نبود! چرا؟ خوب ساده است چون شوهر دختر دائی ساناز کسی نبود جز" هوشنگ گلشیری". کمی دست و پا مو گم کردم. اما پنج دقیقه بیشتر نگذشت که احساس کردم سالهاست که می شناسمش. بسیار شوخ بود! البته برای من که همیشه فکر می کردم اهل کردستان است – به دلیل تعصب بیش از اندازه ای که دوستان کرد زبانم به او داشتند – جای تعجب داشت اما با توجه به اصلیت اصفهانی او خیلی عجیب نبود که همان برخورد اول دو سه تا متلک بار من کرد تا داماد جدید خاندان ترمه ای بی نصیب نماند. متلک هایش هم مثل نقالی اش گزنده اما دلنشین بود. بعد از آن بود که تمام کتابهایش را هر طوری بود گیر آوردم و خواندم. اگر اهل داستان به سبک نوین نیستید کمی با نوشته هایش مشکل خواهید داشت اما اگر کمی خوصله به خرج بدهید شیفته نوشته هایش می شوید. بیشتر از آنکه غم نان داشته باشد غصه قصه فرهنگ داشت. شاگردانی که در تمام این سالها پرورش داده است خود نمونه بارز این ادعا هستند. "منیرو روانی پور" یکی از آنهاست. به هر حال شش سال گذشته همیشه حوالی این حدود و حوصله نتوانسته ام که اندوهم را بابت از دست دادن این نهنگ بزرگ دریای داستان نویسی ایران که زود به آبهای کم عمق تنگ نظری ها گرفتار شد پنهان کنم. پاداش او برای یک عمر داستان نویسی و شاگرد تربیت کردن، خوابیدن در آغوش خاک سرد گورستان بود. یادش گرامی

بنیاد گلشیری
سعید